#نقاب_من_پارت_205
-چرا اين جا نشستي؟
چشمانم را ميبندم نفس عميقي ميکشم که دنده ام درد ميگيرد اخمي از اين موضوع ميکنم که دوباره ميگويد:
-بهتري؟
-خوبم سارينا فقط خستم
نگاهي به چشمان هم رنگ شبش انداختم در ان يک هفته ساميار با من در عمارت دنيل بوديم شاهد بهبود روابطشان بودم
-خوب بيا بريم اتاقت
-اين خستگي نه سارينا روحاً خستم
دستي بر شانه هم گذاشت و گفت:
-هي،...اون روز بي خبر زدي رفتي و نگفتي کي بهت زنگ زده نميگي اون شب چه اتفاقي افتاده ولي سونيا ..... با اون شناختي که من از تو دارم تو دختر قوي اي هستي
لبخند به لبم امد و کش پيدا کرد راست ميگفت سرم را به طرفين تکان دادم
با شنيدن پايي هر دويمان صورت برگرداندين و قامت مردانه دنيل پا بر روي افکارم گذاشت:
-سارينا برو تو اتاقت
-اما داداش سونيام هم خستست ....
ميان حرفش پريد و جدي تر گفت:
-سارينا حرفم دوتا نشه زود برو
و با اخمي که داشت دلم را براي هزارمين بار لرزاند چرا اين چشم ها برايم اشنا تر از چشم هاي خودم است؟
چرا من غرق در سياهي چشمش ميشوم؟
-بهتري؟
-بهترم
و کنارم به ارامي نشست
بوييدم!
تمام عطر تنش را محتاجانه بوييدم ،بويي که انگار سال ها بود ميشناسم
-خبرايي از اون افراد گرفتم
romangram.com | @romangram_com