#نقاب_من_پارت_191
و ناسزا ميگفتم، از اينکه دست و پايم به تخت بسته
شده بودند، بيشتر کلافه و عصبي شده بودم.وقتي
چشمم به نور اندکي که از پنجره کوچکي مي آمد
عادت کرد، متوجه حضور زن ديگري شدم، خوب
نگاهش کردم، دست و پاي اوهم بسته شده بودو
روي کف اتاق افتاده بود، دهانش را چسب زده بودند
فقط ناله هايي ضعيف از او شنيده ميشد.
کمي بيشتر و باز بيشتر دقت کردم، خداي من
او سارا بود، پس او فرار نکرده بود، يعني او هم گير
افتاده بود ؟ آهسته صدايش زدم:
_سارا..با توام..سارا..پاشو.
ناله ميزد.
_ساراي احمق، پاشو بيا دستم رو باز کن، تکون
بده به خودت، زن احمق ..الان وقت خواب نيست.
ديگرفرياد ميزدم.
_احمق، پاشو.
جز ناله، چيزي نميگفت و من بيشتر عصبي
مي شدم و فرياد ميزدم.که در اتاق باز شد
وچند مرد قوي هيکل وارد اتاق شدند.
از ديدن اندام درشت شان، ترس عجيبي بر
دلم افتاد، سمت سارا رفتند
_اينم که جنازه اس.
فرياد زدم
_دست بهش نزن، کثافت آشغال
نگاهش همراه با چرخش بدن اش، به من
افتادو با پوزخندي گفت:
romangram.com | @romangram_com