#نقاب_من_پارت_190

اهورا سر به پايين انداخته و هيچ حرفي نميزد

نا خداگاه با بغض پوزخندي زدم و گفتم :

-از اقاي جن سفيد بعيده خودش وارد عمل نشه و سگ جمع کنه دور وبرش

جن سفيد ي صندلي کناريش نشست
بشکني زد و يکي با روپوش سفيد و شلوار مشکي برايش نوشيدني اورد
او هم ارام ارام مزه مزه کرد و گفت:

-خوب منتظريم خانوم کوچولو

صداي پاي کسي توجهمه به خودش جلب کرد
نا سلامتي پانزده سال شبانه روز حرکات زرمي کار ميکردم

حسابي‌ضعيف و خسته شده بودم، استرس
هم مزيد بر همه شده بود اما آنقدر هم احمق
نبودم که ساکت بنشينم و نگاه کنم .مچ دستانم
را ماساژ دادم، با شنيدن صداي پاي چند مرد که
به من نزديک مي‌شدند،کلافه تر شدم. بايد خودم
را کنترل مي‌کردم وگرنه زودتر از آن‌ها استرس مرا
از پاي در مي‌آورد.دستي به صورتم کشيدم و پوفي
کردم، چند نفس عميق هم کمي حالم را بهتر کرد.
تمام آموخته‌هايم را در بدنم جمع کردم و با اولين
مشتي که به سمتم‌ آمد به‌کار بردم.
هم مي‌زدم و هم کتک مي‌خوردم، به سختي با آخرين
ضربه پايم، تنها فرد باقي را زمين‌گير کردم، تمام تنم
درد در حسي عجيب بود، هم دردي جسمي و هم دردي
روحي، مرا اگر ادامه مي‌يافت نابود مي‌کرد.
بايد خودم را از اين سياه چاله ء نفرين شده نجات
ميدادم. دستي به کمرم زدم و دستي به زانويم، بايد
قوي‌تر از درد مي‌شدم؛ بنيه ام را جمع کردم و به قصد
فرار راهي شدم.

کم‌کم‌ چيزهايي يادم مي‌آمد، من تافرار يک
قدم فاصله داشتم؛ سرم سنگين بود، انگارتمام وزن
کره زمين روي سرم افتاده بود.
ديگر طاقت نداشتم و با تمام توانم جيغ مي‌کشيدم

romangram.com | @romangram_com