#ناخواسته_پارت_99

با پوز خند پرسیدم:

-مطمئنی که مردی؟ نر هستی مرد اما.... شک دارم.

نگاهی از بالا تا پایین به او انداختم و با همان پوزخندم ادامه دادم:

-موقعی که باید دهنتو باز میکردی و حرف میزدی خفه شده بودی حالا برای من سخنران شدی؟ ایدا هم اگه خیلی نگران بچه اش بود نمیمرد!!حالام که مرده نمیتونه انتظاری از من داشته باشه تو هم دیگه برای من از مایا حرف نزن خودم باید تصمیم بگیرم به قول عموم اجباری در کار نیست! اون بچه هم خدایی داره همونطور که من داشتم. همون خدایی که سه سال جز خودش هیشکیو نداشتم. تو هم اقای دکتر اگه سنگ مایا رو به خاطر خودت به سینه میزنی این خیالو بریز دور که بمونم. محاله.

همچنان سرش پایین بود و نرده ها در مشتش و موهایش در هوا!! دلم رفت برای چنگ زدن به موهایش اما به سختی خودم را کنترل کردم و سرم را به خلاف جهت او چرخاندم!

-وقتی حرف میزنی منتظر جوابت هم باش و به من نگاه کن. من هم نر هستم هم مرد. مرد تر از خودم کسی رو تو دنیا ندیدم تو اگه دیدی به من نشون بده ،اینو به موقعش میفهمی.

من اگه اون روز توی اون مهمونی شوم حرفی نزدم فقط به خاطر احترام به بزرگترم و خرابتر نشدن اوضاع بود ،من نمیدونستم که بعدش سرکار خانوم فرار میکنه و میره. قبول دارم که کار منم اشتباه بود اما همون خدایی که ازقضا خدای منم هست ، خودش میدونه که قصد من از حرف نزدنم چی بود.

اما در مورد مایا. من اگه به درخواست ایدا تاکید میکنم برای اینه که بعدا شرمنده وجدان خودم نشم. به خودم بگم من تلاشم و کردم تا تو قبول کنی اما مثل اینکه تو کله شق تر از این حرفایی.

تو هم دفعه اخرت باشه با من اینطوری صحبت میکنیا. ناراحتی باش ولی دلیلی نداره بی احترامی ازت ببینم!

از او ترسیده بودم و از ترسم به چشمانش نگاه نمی کردم در عوض امار تعداد دندان های سالم و پر کرده اش را به دست اوردم!!!. تند رفته بودم. می دانستم که اینطور حرف زدن اعصابش را به هم می ریزد اما دست خودم نبود.سعی کردم ترسم را پنهان کنم و از در ملایمت وارد شوم،لحن طلبکارم را صد و هشتاد درجه تغییر دادم و پرسیدم:

-تو میگی چیکار کنم؟

او هم تمام محبتش را به چشمانش ریخت و با ملایمت گفت:

-بمون و با هم مایا رو بزرگ کنیم.

دهانم باز ماند. توقع شنیدن چنین چیزی را از او نداشتم!

-فقط به خاطر مایا؟

بالاخره رضایت داد و مشتش را از دور نرده بیچاره باز کرد و به جای نرده ، من نفس کشیدم. اینبار ساعدش را روی نرده های اسکله گذاشت و همچنان خیره به دریا گفت:

-نه!

romangram.com | @romangram_com