#ناخواسته_پارت_98


-نمیدونم.

حالا او مقابلم بود و فاصله مان اندازه یک نفس شد. خدا خیلی دوسش دارم.خیلی.بازهم بغضی بی موقع در گلویم گیر کرد.

-به نظرت بس نیست؟

-خودم هم دوست دارم برگردم همه کارام رو هوا مونده هرروز از محل کارم بهم ایمیل میزنن ولی هنوز این قابلیت رو تو خودم ندیدم که برگردم .... چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟

-منظور تو کجاس؟

-منظورم؟ فرانسه دیگه.

-یعنی میخوای دوباره بری؟

-یعنی چی؟ من که برای همیشه نیومدم.

-پس تکلیف مایا چی میشه؟ میدونی که اجازه نمیدم از ایران خارج بشه؟

تکیه ام را برداشتم و به سمت دریا چرخیدم. زمزمه کردم:

-هنوز هیچ تصمیمی درباره مایا نگرفتم.

-یعنی نمیخوای به اخرین خواسته ایدا عمل کنی؟

بغض لعنتی دست از سرم بر نداشت و چشمانم پر از اشک شد:

-من .. من هنوز نمی فهمم که چرا این درخواستو ازم کرد چون من واقعا نمیتونم هرجوری فکر میکنم بیشتر میفهمم که نمیتونم.من که اصلا چطور بگم ؟ من که نسبتی بااون ندارم چطور تونست بچه اشو به من بسپره؟

کنارم امد و دستانش را دور نرده ها مشت کرد.از عضله های بیرون زده ساعدش متوجه شدم که عصبانیتش را سر نرده بیچاره خالی می کند!! به جلو خم شد و با لحن عصبی گفت:

-انقدر خودخواهی که نمیخوای هیچی رو قبول کنی. تو فقط به فکر زندگیت تو پاریسی. من نمیتونم اونو بزرگ کنم چون یه مردم. ضمنا نسبت سببی گاهی قوی تر از نسبت نسبیه!


romangram.com | @romangram_com