#ناخواسته_پارت_96


نوشتم" اخر شب میزنم الان وقت ندارم."

پتو را کنار زدم و سریع داخل حمام رفتم.دوش گرفتم و حوله پوشیده در کیسه های خرید دنبال لباس مناسبی بودم.

خریدهایم را روی تخت خالی کردم.شلوار جین راسته کوتاه به همراه مانتو و شال عنابی و صندل انگشتی مشکی پوشیدم.نیمی از موهای بلندم را بستم و بقیه را باز اطرافم ریختم کمی هم ارایش کردم وعطر زدم. موقع خروج"خاک بر سرت" به خودم گفتم و در را کوبیدم و از پله ها سرازیر شدم.

روی اخرین پله ایستادم و با چشم به دنبال فرهام گشتم.جلوی در اسانسور منتظر ایستاده بود.مثل یخ وا رفتم.یعنی نمی دانست که من فوبیای فضای بسته دارم؟البته که می دانست پس قطعا فراموش کرده بود!

شانه ایی بالا انداختم و به سمتش رفتم.بوی پرتقال می امد .لعنتی باز هم می خواست با قلب من بازی کند.پشت سرش ایستادم و بو کشیدم.او هم سریع برگشت.

-تو اینجایی؟

-از کجا فهمیدی اینجام؟

-عطرت.فکر کردم ترست از اسانسور از بین رفته.

-نه هنوز.

پس یادش بود! از این فکر لبخند روی لبم نشست.

نگاهی از بالا تا پایین به من انداخت و متقابلا من هم.

بلوز مردانه سورمه ایی و شلوار کتان همرنگ بلوزش پوشیده بود و کالج و کمربند ابی را با ان ها ست کرده بود و البته ریش های بلندش را به ته ریش تبدیل کرده بود.استین های بلوزش را تا ارنج هایش تا زده بود ، قسمت تا خورده اش هم رنگ کمربند و کالج هایش بود.همیشه عاشق تیپ هایش بودم . اما غم چشم هایش حالا از تمام لباس هایش بیشتر به چشم می امد.

-این مدل مو که افشون کردی سوغات فرنگه؟

جا خوردم اما به روی خود نیاوردم و پرسیدم:

-خوب نیست؟

-اصلا.


romangram.com | @romangram_com