#ناخواسته_پارت_94


-همه چیز.

- اون گوشه کنارا به مایا هم فکر کن.مادرش اونو به تو سپرده.

-فکر میکنم ولی به هر حال قیم قانونی و شرعیش تویی.

-میدونم ولی من تنهایی نمیتونم بزرگش کنم.

پیش خدمت فنجان ها را روی میز گذاشت و رفت. ادامه دادم:

-چرا تنهایی؟ خوب ازدواج کن.

در حالیکه فنجان را به لبش نزدیک می کرد با شیطنت پرسید:

-با کی؟

بی خیال مشغول هم زدن شکر داخل فنجانم بودم و گفتم:

-نمیدونم همون دختر عموت که ایدا میگفت عاشقته فک کنم گزینه مناسبی باشه .

با پوزخند و نگاهی که حالا رنگ خبیثانه گرفته بود گفت:

-ولی من دختر عمومو نمیخوام، دختر خالمو میخوام. اینو ایدا بهت نگفته بود؟

داغ شدم ،عصبی شدم.همه این ها شدم و فقط این ها وصف حالم نبود .می توانستم حدس بزنم که گونه هایم قرمز شده اند و دستانم قطعا توان بلند کردن فنجانم را نداشت! بدون اینکه چیزی بنوشم بلند شدم و گفتم:

-خیلی خسته ام فعلا.

دستم را دراز کردم کارت اتاقم را بردارم که دستم را گرفت.قلبم به کوبش رسید.احساس کردم که همین الان از سینه ام بیرون می اید.

-چرا ناراحت شدی؟


romangram.com | @romangram_com