#ناخواسته_پارت_92


قاشق نزدیک دهانم روی هوا ماند.

-یعنی چی؟

قاشقی از دسرش را مزه مزه کرد و گفت:

-بعد از مرگ فرزاد سکته مغزی کرد و ..یعنی تو نمیدونی؟

دهان بازم را که دید مطمئن شد چیزی نمیدانم.

-ببند اون دهنتو فهمیدم چیزی نمیدونی.

با صدایی که می لرزید پرسیدم:

-حالا الان حاج مهدی تو چه وضعیتیه؟

- یه طرف بدنش فلج شده و قدرت تکلمش خیلی کمه.

دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا هق گریه ام بلند نشود :

-وای خدای من.شاید باورت نشه ولی من باباتو خیلی دوست دارم اون تنها کسی بود که پشت من دراومد.

چرا کسی چیزی نگفت؟حتی عمو هم اشاره ایی نکرد.

-حتما نمیخواستن این همه خبر بد بهت بدن.

باز هم صبر کرد تا گریه ام تمام شود سپس پرسیدم:

-چیز دیگه ایی نمونده که تو بگی بهم؟

در حالی که اخرین قاشق از دسرش را می خورد زیر لب با خود گفت:


romangram.com | @romangram_com