#ناخواسته_پارت_88
-چطور؟
-نگرانت شدم.
ابرویم بالا پرید:
-هه!نگران!؟!
با نگاه فوق العاده غمگینش به چشمانم زل زد . دلم برای غم چشمانش و تی شرت مشکی اش رفت.
-وقتی با من حرف میزنی تیکه ننداز. میدونی که متنفرم از این کار.
اره می دانستم اما دلم می خواست ناراحتی ام را بفهمد که انگار نمی فهمید.
شانه ایی بالا انداختم و گفتم:
-من خیلی گرسنمه میخوام برم ناهار نیم ساعت دیگه رستوران بسته میشه.
بدون حرف بلند شد. دوشادوش هم وارد رستوران شدیم.بشقابی برداشت و به دستم داد و سپس برای انتخاب غذا به سمت میز طویل غذا خوری رفتیم.
باقالی پلو با ماهیچه ، سوپ و ژله بستنی انتخاب من بود و فرهام مثل همیشه خوش اشتها بودو حداقل چهار مدل غذا برداشت. البته از او بعید هم نبود بالاخره این قد و شانه ها باید تغذیه می شدند! به سمت میزی که او اشاره کرد رفتیم . روی صندلی های غذا خوری نشستیم و بی حرف شروع به خوردن غذا کردیم. بی مقدمه پرسید:
-نمیخوای ببینیش؟
-کیو؟
-عموت گفت اسمشو گذاشتی مایا. اسم قشنگیه
-فعلا امادگی هیچ چیزیو ندارم.
درحالی که سس روی سالاد می ریخت گفت:
romangram.com | @romangram_com