#ناخواسته_پارت_87
از شدت هیجان ابروهایم بالا پرید. یعنی سه سال بی خود و بی جهت دوری کرده بودما!!
بعد از قطع تماس به سرعت بلند شدم و به سوی ماشین رفتم.مقابل مرکز خرید بزرگی پارک کردم . قبل از پیاده شدنم از اینه به خودم نگاهی انداختم و گفتم:
- لعنت به تو که هنوزم خری.
می دانستم که خیلی خرم ولی واقعا نمی توانستم جلوی خود را بگیرم!باید لباس های جدید می خریدم. صبح قبل از خروجم از هتل تمام لباس هایم را به لباسشویی داده بودم و چیزی نداشتم ؛ صد البته که همه این ها بهانه بود.
پس از دو سه ساعتی که گذشت بالاخره به کارت بانکی بابا رحم کردم و با کیسه های خریدم سوار ماشین شدم و به سمت هتل راه افتادم.
داخل پارکینگ هتل یکی از خدمتکاران به کمکم امد و گفت:
-خانم سرمد یه اقایی توی لابی منتظر شما هستن.
اقامتم انقدر طولانی شده بود که دیگر همه مرا می شناختند.
کارت اتاقم را به سمتش گرفتم و گفتم:
-پس لطفا خریدهامو داخل اتاقم بزارید.
بعد از رفتن خدمتکار، به تصویر خودم برروی شیشه ماشین نگاه کردم. دامن بلند سفید با مانتوی کوتاه صورتی و صندلهای انگشتی صورتی و شال سفیدم که تناقض خوبی با صورت افتاب سوخته ام درست کرده بود. درست است که ازمرگ ایدا و فرزاد بسیار متاثر هستم اما من اصلا اعتقادی به مشکی پوشیدن برای عزاداری ندارم . سه سال است که عزادارم و حالا رسم عزاداری را بهتر از هرکسی بلد بودم!
می دانستم چه کسی در لابی منتظرم است او همیشه در سکوت کار خود را می کرد و سپس به بقیه اعلام می کرد. مطمئنم که وقتی خبر امدنش را به من می داد روی صندلی هواپیما نشسته بود!!
با طمانینه به سمت لابی رفتم.خیلی گرسنه بودم و گرسنگی اجازه فکر کردن زیاد را نمی داد. از در که داخل شدم او را دیدم. دست به سینه روی صندلی میز دونفره ایی نشسته بود و پشت به من از پنجره، فضای بیرون را تماشا می کرد. به سمت او رفتم. از رستوران هتل صدای قاشق و چنگال می امد. دلم از گرسنگی ضعف می رفت.
-سلام.
سرش را به سمت من چرخاند . اخم داشت ، مثل همیشه.
-کجا بودی؟
همانطور که خیره نگاهش می کردم صندلی را عقب کشیدم و نشستم.ریش کوتاهش حالا بلند و پر پشت شده بود.
romangram.com | @romangram_com