#ناخواسته_پارت_84


عمو نگاهی درمانده به بقیه کرد و ادامه داد:

-ما خودمونو برای همه چیز اماده کردیم عمو جون اما تو مطمئن باش که ما نمی خوایم تورو تو منگنه بزاریم!

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و اشک ها و بغضم با هق هق بیرون ریخته شد. بازهم بقیه اشک ریختن و من چقدر متنفر بودم از این جو!! کمی که ارام تر شدم ادامه دادم:

-به خدا عمو خودمو گم کردم.پارسال همین موقع بود که ایدا و فرزاد اومدن فرانسه پیشم حالا الان..

با دستمال بینی ام را پاک کردم.

-حالا الان علاوه بر این اتفاقای نحس یه بچه هم اومد وسط. ایدا وقتی فهمید بارداره بهم زنگ زد و با خوشحالی خبرشو داد.

همون شب خواب دیدم که در خونمو میزنن وقتی درو باز کردم ایدا یه بچه رو که پیچیده بود لای یه پتو صورتی بهم داد و گفت: اینو بگیر فرزاد منتظرمه نگهش دار تا خودم بیام دنبالش.

دیروز وقتی جریان رو فهمیدم فقط این خواب اومد جلو چشمم. خوابی که همه ی نه ماه جلو چشمم بود و من از تعبیر اون میترسیدم و بالاخره تعبیر شد!

صدای گریه ایلار و زنعمو بلند بود و این صدا مرا عصبی می کرد. دیشب بازهم کابوس دخترک گریان عروسک به دست سراغم امده بود . هرموقع این کابوس را میبینم هر موج هیستریکی بیش از حد معمول اعصابم را بهم میریزد. صدای گریه انها هم شاید انقدر عصبی کننده نبود اما به همان دلیل اعصاب خورد مرا خوردتر میکرد!

-عمو من...من... من واقعا الان نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم نه به این دلیل که ازدواج نکردم وممکنه ایندم به خطر بیوفته که به خدا قسم که اصلا اینطور نیست.من حتی راضیم همین الان خدا ، جون منو بگیره اما ایدا رو صحیح و سالم برگردونه.من از مسئولیتش میترسم.میترسم اونی نشه که ایدا میخواست!

بلند شدم و به سمت عمو رفتم. سرم را روی پاهایش گذاشتم و با گریه ایی که دیگر در اختیار من نبود گفتم:

-عمو خیلی حالم بده. همه حالشون بده. از این روزای سیاه بدم میاد. میخوام که زودتر تموم بشن.

عمو موهایم را نوازش می کرد وبا بغض گفت:

-تموم میشه عروسک خدای ماهم بزرگه.

کمی بعد در حالیکه هنوز سرم روی پای عمو بود پرسیدم:

-اسم بچه ایدا رو چی میزارید عمو؟


romangram.com | @romangram_com