#ناخواسته_پارت_83
عمو تک سرفه ایی کرد.معذب بود . این را کاملا میتوانستم از روی حرکاتش متوجه شوم.
فنجانش را برداشت و جرعه ایی نوشید سپس گفت :
-ایدا تنها درخواستش و تنها حرفی که زد در مورد بچه اش بود و البته تو.اینکه چرا ازتو خواسته که بچه رو نگه داری و بزرگش کنی برای همه مون تعجب اوره و سوال مونده که متاسفانه هنوز نتونسته بهمون توضیح بده و اما تو...
زنعمو بی صدا اشک میریخت و عمو جرعه دیگری از چایش را نوشید . از شدت استرس دسته مبل را محکم گرفته بودم .اگر عمو از من می خواست قطعا نمیتوانستم به او "نه" بگویم.
-چاییت سرد میشه.
فنجانم در دست و دسته مبل در دست دیگرم حاکی حال خرابم بود!! عمو می خواست با نوشیدن چای ارامم کند.
چای! بد ترین نوشیدنی جهان از نظر من! همیشه از چای متنفر بودم اما حالا ودر این لحظه بهترین چیزی بود که می توانست حالم را بهتر کند! باز هم خانم بودن را کنار گذاشتم و همه را یکباره سر کشیدم!
فنجان را روی میز کناری گذاشتم و از ذهنم گذشت" میشه رو این نوشیدنی هم فکر کنم"
بقیه جرعه جرعه چای می نوشیدند و به زمین خیره بودند. بالاخره عمو رضایت داد و شروع به صحبت کرد:
-اما اینکه تو قبول کنی برای همه و مطمئنم برای خودت هنوز مبهمه. به هر حال تو هنوز ازدواج نکردی و از همه مهم تر بزرگ کردن یه نوزاد اصلا کار اسونی نیست. من ازت یه خواسته دارم شهرزاد جان..
صاف نشستم. حرف هایش به جایی رسید که از ان میترسیدم.
-ازت میخوام خیلی دقیق روی درخواست ایدا فکر کنی.به همه جوانبش فکر کن. از امروز تا هر وقت که زمان میخوای فکر کن. ما یعنی من و اذر هیچ درخواستی از تو نداریم. اگه فکر کردی و به این نتیجه رسیدی که نمیتونی از عهدش بر بیای بدون هیچ نگرانی به من بگو. تو مجبور به قبول کردن خواسته ایدا نیستی همونطور که خودش مجبورت نکرد.درسته که این بچه ، بچه ی ایدا و فرزاده اما مهدی و فرهام ان قدر مرد هستن که نخوان اونو از ما جدا کنن چون به هر حال قیم قانونی بچه اونا هستن و به خاطر احترامی که به ایدا و البته ما دارن میخوان که وصیت ایدا انجام شه.
اما اگه قبول کنی و بچه رو بزرگ کنی ما براش یه شرط داریم اینکه اون بچه باید توی ایران و جلوی چشم ما بزرگ شه نه فرانسه و هرجای دیگه ایی. البته این شرط ، شرط اونا هم هست.
کف دستان خیس از عرقم را به شلوارم کشیدم و گفتم:
-راستش عمو جون من اصلا تو شرایط خوبی نیستم.دیروز صبح تو پاریس از خواب بیدار شدم و خبر بد پشت خبر بد شنیدم و حالا اینجام تهران، خونه شما!! تمام قدرت فکر کردنم از کار افتاده.همش فکر میکنم همه چیز یه شوخیه مسخرس.یعنی چی که فرزاد مرد؟ من هفته پیش باهاش صحبت کردم خیلی شاد و خوشحال منتظر دخترش بود.یعنی چی که ایدا ..من امید دارم عمو ، دلم روشنه که ایدا از روی تخت بلند میشه و خودش بچه اشو بزرگ میکنه.
عمو اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-ما هم امیدواریم عروسک اما...شواهد چیز دیگه ایی رو میگه. هر لحظه سطح هوشیاریش پایین تر میره و این یعنی...
romangram.com | @romangram_com