#ناخواسته_پارت_82
پیام گفت:
-کار خوبی کردی اومدی دلمون برات تنگ شده بود.
ایلار سرش را با حسرت تکان داد و اضافه کرد:
ایدا میخواست سورپیریزت کنه میخواست نزدیکای زایمانش برات بلیت بخره و ایمیل کنه تا تو عمل انجام شده قرار بگیری نمیدونست که..
درزاد بلند شد و گفت:
-من برم یه سینی چای از هاجر خانوم بگیرم.
رو به زنعمو پرسیدم:
-حال بچه چطوره؟
در حالیکه لبه پایین بلوزش را دردست میچلاند گفت:
-راستش تازه از بیمارستان اومدیم.دکترش گفت فردا مرخصه و هیچ مشکلی هم نداره.
ناخواسته با صدایی که از شدت ترس و ناراحتی بی جان شده بود گفتم:
-کی نگهش میداره؟
درزاد با سینی چای ظاهر شد و ابتدا به عمو تعارف کرد.عمو درحالیکه خم می شد تا فنجانش را روی میز بگذارد گفت:
-راستش عمو جون یه صحبتی راجع به حرف ایدا باهات داشتم.
از شدت ناراحتی و خجالت مطمئنم که گونه هایم سرخ شدند. سرم را پایین انداختم و به ناخن هایم نگاه کردم.درزاد با سینی اش به من رسید.استرس را از چشمانم خواند نمی توانستم روی حرف عمو حرف بزنم. چشمکی به رویم زد که لبخندی به روی لبم نشاند. فنجانم را دست گرفتم و گفتم:
-بفرمایین عمو جون.
romangram.com | @romangram_com