#ناخواسته_پارت_81
به محض ورودم زنعمو اذر با هق گریه مرا در اغوش کشید و مانند طفل چهارساله زار می زد.لبم را می گزیدم تا جلو اشکهایم را بگیرم اما اشکهایم بی صدا روی صورتم ریخت.زنعمو با بیقراری مدام تکرار میکرد:
-دیدی شهرزاد چی شد؟
کمی بعد عمو علی دستهایش را برایم باز کرد و با بغضی که اصراری به پنهان کردن ان نداشت گفت:
-بیا عروسک بیا که تو بوی ایدا رو میدی.
به اغوش عمو رفتم.دیدن گریه مردی به ابهت عمو علی چقدر سخت است.عمو چنان از ته دل و از سر بیچارگی گریه می کرد که دل همه ما را سوزاند.سرم را بوسید و گفت:
-مارو ببخش عمو اگه نتونستیم بهتر از این به استقبالت بیایم.
لبخند غمگینی زدم و به سمت ایلار که کنار پیام ایستاده بود رفتم.نگاهی به چشمان گود افتاده و اندام نزارش انداختم و گفتم:
-نگو حامله ایی که اصلا باورم نمیشه.
لبخند زد وناگهان دستش را روی دهانش گذاشت و به سمت دستشویی دوید.
با چشم تعقیبش می کردم که پیام گفت:
-یا گریه میکنه یا تو دستشویی در حال بالا اوردنه نمیدونم چی به اون بچه میرسه.
نگاهش کردم و درچشمانش ناراحتی و غم را دیدم چیزی که این روزها زیاد شاهدش بودم.
-خوش اومدی.
-ممنون.
زنعمو که حالا از ان همه گریه فقط چشمان سرخ و متورمش مانده بود با دستمال بینی سرخش را پاک کرد و گفت:
-بیا شهرزاد جان بیا بشین سرپا نگهت داشتیم درزاد جان توام بیا عزیزم.
روی مبل ها نشستیم. من تنها روی کاناپه بالای سالن نشسته بودم و بقیه روی مبل های کناری ام .
romangram.com | @romangram_com