#ناخواسته_پارت_80


-خانم ناهار امادس. میزو بچینم؟

ساعت یک ربع به سه بود و طبیعتا همه گرسنه بودند. افاق از تکان سر مامان جوابش را گرفت.

فرهام نگاهی به من انداخت و بلند شد و گفت:

-با اجازتون ما مرخص میشیم. برای ناهار نیومده بودیم فقط خواستیم شهرزادو ببینیم.

چقدر لباس مشکی و ریش بهش می امد. چقدر غمگین بود. غم از چشم ها و صورتش می ریخت. غم از دست دادن عزیزی که تنها برادرش بود!

بابا کمی تعارف کرد اما فرهام قبول نکرد و به همراه مادرش رفتند.

بعد از رفتن انها دور میز ناهار خوری نشستیم.تو این دورورزی که برگشتم متوجه تغییرات خیلی چیزا شدم.یکی اینکه تمام اعضای خانوادم برای فرهام احترام قائل بودند ان هم خیلی زیاد.شب گذشته شهنام با احترام با او برخورد کرده بود حتی درزاد از او تعریف کرد وامروز در این جمع مامان سودی و بابا به روی محبت با او برخورد کردند.نه اینکه کسی با او مشکلی داشته باشد اما این همه محبت و احترام برایم جای سوال داشت!!

هرکسی سرش با غذای خودش گرم بود و صد البته کسی غیر از مینو غذای زیادی نمی خورد. غذایم که تمام شد لیوان نوشابه ام را برداشتم و بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشم گفتم:

-میخوام یه سر برم خونه عمو علی.

و یک نفس نوشابه ام را خوردم. بیخیال اگه مامان بازهم تذکر می داد که یک خانم این طوری نوشیدنی را نمی نوشد! نگاهی به او انداختم و منتظر تذکرش بودم ولی او با چشمان خیس به بشقابش نگاه می کرد.

بابا گفت:

-اونجا رفتی محکم باش مثل همیشه..مثل همه این سالا که تک وتنها گوشه غربت محکم وایستادی . درس خوندی و کار کردی.هر ناراحتی داری اینجا بزار و اونجا نبر.

به لیوان خالی خیره بودم. بابا چه می دانست از درد من؟ او از دخترش فقط محکم بودن را دیده بود شاید هم نمی خواست چیز دیگری ببیند، شاید هم سعی می کرد مرا همانند یک "سرمد " تربیت کند اما میزان موفقیتش را نمی دانستم!

درزاد گفت:

-منم باهات میام.

تقریبا ساعتی بعد من و درزاد خانه عمو بودیم. خانه که چه عرض کنم غمکده!! غم و ناراحتی از دیوارهای خانه می بارید.


romangram.com | @romangram_com