#ناخواسته_پارت_79

-میره؟مگه ما میزاریم بازم بره؟

باز هم فرهام سکوت کرده بود.بیشتر از این هم انتظاری از او نبود. ان موقع که باید حرف میزد چیزی نگفت حالا....

مامان سودی گفت:

-شهرزاد دختر عاقلیه.هرجور خودش دوست داره باید تصمیم بگیره .اگه بخواد بمونه روی تخم چشم ما جا داره.

فرخنده خانم با تشر توی حرف مامان رفت:

-شهرزاد پدر داره که بخواد را ه و چاه رو نشون دخترش بده حالا هم که فرحانه...

فرهام پرید وسط حرف مادرش و گفت:

-ماماااان

کاملا خونسرد به سوی مامان سودی رفتم و کنارش روی دسته مبل نشستم و رو به فرخنده خانم که حالا بیشتر متوجه شباهتمان به هم شده بودم ،گفتم:

-این مدل صحبت کردن اصلا از شما بعید نیست. روزی که مهمونتون بودیم رفتارتون اونجوری بود وای به حالا که شما مهمونید.

سپس دستم را روی شانه مامان گذاشتم.

با خنده ایی که می رفت برای ماست مالی گفت:

-تو هنوز کینه اون روزو داری عزیزم؟اون روزو از ذهنت پاک کن.من عصبانی بودم یه چیزایی گفتم تو چرا به دل گرفتی؟

خواستم بگویم "عصبانیت تو زندگیمو به اتیش کشید" اما بابا گفت:

-این موضوع رو تمومش کن فرخنده. حرمت مهمون خونم رو نگه داشتم وگرنه یه چیز بهت میگفتم.

فرخنده خانم نفسش را فوت کرد و به پشتی مبل تکیه داد.

افاق با سینی چای وارد شد و پس از انکه همه فنجان هایشان را برداشتند از مامان پرسید:

romangram.com | @romangram_com