#ناخواسته_پارت_85

-یه روز میگفت نفس میزارم یه روز میگفت مایا ،اخرشم نفهمیدیم چی میزاره.

با خودم زمزمه کردم:

-مایا.چقدر قشنگ.

عمو رو به بقیه گفت:

-پس "مایا" صدا میکنیم خانوم کوچولو رو.

در میان اشکهایی که رو گونه ها بود لبخندی امد که روزنه ایی بود از امید در میان این همه غم!!

فصل سوم :

امروز دقیقا دوهفته است که از مرگ ایدا می گذرد و دو هفته است که من به کیش امده ام!!





دو روز بعد از صحبت های عمو هوشیاری ایدا به قدری پایین امد که دیگر کسی امیدی به او نداشت.من مانند اسفند روی اتش بودم. دلم خانه کوچکم در پاریس را می خواست اما می دانستم در این شرایط این امکان پذیر نیست. شهنام پیشنهاد شمال را داد اما من کیش را انتخاب کردم. اول اینکه به هیچ عنوان نمی توانستم در هیچ کدام از مراسم شرکت کنم و دوم اینکه در بین این همه سردی و غم ، دلم جای گرمی را می خواست.

وقتی هواپیما به مقصد کیش پرید ایدا هم به سوی خدا و البته فرزاد پرواز کرد.

روی شن های گرم نشسته و پاهایم را دراز کرده بودم . هر موجی که به سمتم می امد کف پایم را غلغلک می داد. دستانم را دو طرفم روی شن ها گذاشته بودم و به دریای ابی خلیج" همیشه "فارس خیره شده بودم و فکر می کردم.

فکرهایی که از زمان ورودم به ایران وبا دیدن ایدا در سرم جان گرفتند. اینده خودم و مایا!

کار هرروزم در این دوهفته همین بود.بعد از صبحانه به ساحل می امدم و تا بعد از ظهرمقابل دریا می نشستم . افتاب می گرفتم و فکر می کردم . روز خاکسپاری ایدا هم ، اینجا نشسته بودم و اشک می ریختم و اورا به خدا سپردم.

صدای زنگ موبایل مرا از خلوتم بیرون کشید.

-بله؟

romangram.com | @romangram_com