#ناخواسته_پارت_74
-صبح میخواستم برم سر کار که بابا زنگ زد گفت برم فرودگاه بشینم تا بلیتم اکی بشه.
-ساعت چند؟
-هفت.
-خوب میشه نه و نیم به وقت ما.الان ساعت دوازده شبه یعنی تو الان چهارده ساعت و نیمه که این لباسا تنته.پاشو پاشو یه دوش بگیر و لباساتو عوض کن.
بی توجه به حرف های درزاد گفتم:
-به نظرت من چیکار کنم؟باید قبول کنم؟
کمی فکر کرد:
-راستش قبل اینکه تو برسی به هممون گفت قصدش از دیدن تو چیه و وقتی که فهمیدیم از شدت تعجب نتونستیم حرفی بزنیم فقط این برای همه سوال بود که چرا شهرزاد؟ ولی چیزی نگفت یعنی نتونست ادامه بده. میدونی شهرزاد این روزا خیلی حال همه بده همش فکر میکنم دارم کابوس میبینم و هر لحظه منتظرم از این کابوس لعنتی بیدار شم. همه چیز برگشت دوباره به سه سال پیش. باز داره اون روزای بد تکرار میشه.اون روزا هم حالمون بد بود.فقط خدا بهمون کمک کنه.اون از تو این از..
چیزی مثل "اه" از سینه اش بیرون امد و ادامه داد:
-به اینم باید فکر کنی که تمام ایندت تحت الشعاع تصمیم الانته.
دست چپم را زیر سرم گذاشتم به سمت درزاد چرخیدم:
-اگه قبول نکنم عذاب وجدان میگیرم اگرهم قبول کنم نمیدونم باید چیکارش کنم.
-درکت میکنم. روزی هزار بار میگم اگه جای شهرزاد بودم چیکار میکردم؟ ولی اخرش از اینکه جای تو نیستم خیلی خوشحال میشم.
-امشب فرهام رو تو بیمارستان دیدم.
-جدا؟چی میگفت؟
با چشمان خیسم نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com