#ناخواسته_پارت_73
-انتخابت معرکه بود دختر.
به تخت خواب یک و نیم نفره طلاییم نگاه کردم.رو تختی صورتی اش حالا شق و رق و مرتب بود. روزاخر زمانی که اتاقم را به مقصد فرودگاه امام ترک می کردم ، گوشه روتختی را صاف نکردم برای نشانه تا بفهمم کسی به اتاقم می اید ؟ اصلا ایا کسی دلتنگم می شود تا برای رفع دلتنگی اش وارد اتاقم شود؟این را از یک فیلم یاد گرفته بودم.اما حالا صاف صاف بود. بازهم مثل همان فیلم .اصلا همه زندگی من مثل فیلم بود.
دست به سینه وسط اتاق ایستاده بودم وهر دم به گوشه ایی خیره می شدم.میز ارایشم درست کنار پنجره بود و پراز عطرولوسیون و لوازم ارایش. از درزاد تعجب کردم که چطور به این ها رحم کرده است. کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم.ساختمان دو طبقه ایی که شاهد تخریب و ساختنش بودم حالا به برجی یک. دو .سه....ده طبقه و پراز سکنه تبدیل شده است.
مامان سودی از پشت در گفت:
-شهزاد جان صبح که برات بلیت میخریدن خودم اتاقت و تمیز کردم مادر حمامش هم شستم با خیال راحت دوش بگیر و بخواب همه جا تمیزه.
به تصویرم که روی شیشه افتاده بود نگاه کردم و لبخند زدم.این که با وجود افاق همه کارهای اتاقم را مامان به تنهایی انجام داده است اوج دلتنگی اش را نشان می داد. روی شیشه ی سرد "ها" کردم و نوشتم "به تنها حسرت زندگیم تبدیل شدی وقتی که به واقعیت رسیدم"
.واقعیتی به تلخی غیر واقعیه زندگیم!
"مادر"واژه غریبی که سرشار از ارامش است.زندگی خیلی جاها بی رحمی اش را به انسان نشان می دهد. من بی رحمی اش را دیدم و لمس کردم.مامان سودی دید. ایدای نازنینم ...
همه به گونه ایی دیده اند و من دلم برای ایدا بیشتر از خودم سوخت. با یاد ایدا گریه پر دردم با هق هقی خفه جریان پیدا کرد.از صبح جلوی خودم و گریه ام را گرفته بودم و حالا در تنهایی و سکوت اتاقم نمی توانستم به خود داری ام ادامه دهم! دلم یک دل سیر گریه می خواست.
به حالت سجده روی زمین افتادم . با مشت به زمین می کوبیدم و نالیدم:
-خدا اخه این چه کاریه؟ چه خیر و مصلحتی تو کارته؟ خدااا چرا ما یه زندگی اروم و بی دغدغه نداریم؟زندگیمون از بیرون دل مردمو اب میکنه و از تو خودمونو خون به جیگر کرده. خداا به من بگو مگه من چقدر تحمل دارم؟من فقط یه بنده ی حقیرتم. نکن این کارارو با من. خدا
خودم هم می دانستم که حرف های خوبی نمی زنم ولی خود خدا می دانست که اگر این
ها را نمی گفتم قطعا می مردم!
نمی دانم چقدر گذشت که درزاد داخل امد.
-اوا!!شهرزاد؟پاشو ببینم.
زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد . کمکم کرد روی تخت دراز بکشم.خودش هم کنارم نشست. دستم را به دستش گرفته بود و گفت:
-تو که هنوز لباساتو عوض نکردی. از کی اینا رو پوشیدی؟
romangram.com | @romangram_com