#ناخواسته_پارت_72
-بابا خیلی خسته ام با این اتفاقات خستگی همه این سالها روی تنم موند.
-منم خیلی خسته بودم اما وقتی شهنام گفت که بخشیدیم و میای اینجا خستگیم رفت.
-من خیلی وقته که شمارو بخشیدم اما به زمان احتیاج داشتم که با خودم کنار بیام. شما باید دختر نمکدون شکسته اتو ببخشی بابا.
از ذهنم گذشت"حتی امروز متوجه شدم که فرهام رو هم بخشیدم!!"
درزاد درحالیکه اشک هایش را پاک می کرد گفت:
-این دوباره اومد بابا رو مال خودش کنه.
در میان گریه خندیدیم و من به اغوش خواهرم رفتم.
*****
بعد از گذشتن یک ساعت که داخل نشیمن نشسته بودیم و حرف می زدیم شهنام بلند شد و به خانه اش رفت . مامان گفت :
-بریم بخوابیم تا شهرزادم استراحت کنه.
از پله ها بالا رفتم و در اتاق را باز کردم. هوای مطبوعی به صورتم خورد.با اینکه خیلی هم بوی خوبی نداشت ولی من عمیق تر نفس کشیدم.لامپ را روشن کردم. در را بستم و به ان تکیه دادم و مشغول تماشای اتاقم شدم.
دلم تنگ شده بود برای اتاق و برای خانه ام!!برای پدرو مادر و خواهر و برادرم!! و صد البته برای فر.. سرم را به شدت تکان دادم .
انگشت صبابه ام را روی کاغذ دیواری صورتی با نقش و نگار های طلایی گذاشتم و به جلو رفتم و یک خط صاف فرضی کشیدم!
این انتخاب ایدا بود. روزی که برای انتخاب کاغذ دیواری رفته بودیم من تمرکز نداشتم و نمی توانستم انتخاب کنم.از ایدا خواستم یکی از بین ان همه طرح انتخاب کند. او هم گفت:
-وای شهرزاد یه چیزی انتخاب نکنم که هر وقت دیدی بگی خاک بر سرت ایدا.
با یاد اوری ان روز لبخند روی لبم نشست و زیر لب گفتم:
romangram.com | @romangram_com