#ناخواسته_پارت_71

مامان و بابا و درزاد جلوی در ایستاده بودند.شهنام به انها خبر داده بود که به انجا می روم.قیافه متعجب هر سه را می توانستم از شنیدن این خبر تصور کنم!

از سر کوچه هم که دیدمشان استرس وجودشان مشخص بود.

همین که مامان چادرش را سر و ته سر کرده و درزاد بدون روسری و بابا با کت و شلوار مقابل خانه ایستاده بودند هر بیننده ایی را متوجه حال عجیب انها می کرد!

از ذهنم گذشت"پس چرا من استرس ندارم؟سه سال پیش با دلخوری همه انها را ترک کردم و حتی با خودم عهد بستم دیگر نبینمشان اما حالا.. حالا فقط ناراحتم و البته دلتنگ و کمی خجل"

اره من ناراحت بودم. از همه ان ها ناراحت بودم و دلگیر.از فرهام با سکوتش.از پدر و مادرم با پنهان کاریشان. از ایدا و خواسته عجیبش و از خودم با حرام کردن سه سال از زندگیم!! من خیلی..

-الهی قربونت برم شهرزادم.

مامان سودی بود که پره های سه گوش ته چادرش حالا روی صورتش بود. پیاده شدم و او مرا به اغوش خود کشاند.او گریه می کرد و من عمیق بو می کشیدم به جبران دلتنگی این سال ها.اینکه چقدر دلتنگ او وبوی عطر "بلو لیدی" اش بودم را فقط خدا می داند.تند تند بو می کشیدم و با نفس هایم بغض را هم به داخل می فرستادم اما اشک های بی صدایم روی گونه هایم ریخت! من چطور توانستم سه سال از انها دوری کنم؟ چطور با خود عهد بستم که دیگر نبینمشان؟ میتوانستم؟هرگز!!

-عزیز دل مادر.خیلی خوشحال شدم که اومدی.خیلی خوشحال شدم که اومدی خونت.

-خیلی دوست دارم مامان.

-تو عزیز دلمی شهرزادم خدا میدونه که چقدر برام عزیزی.

بابا در حالی که مرا از اغوش مامان جدا می کرد گفت:

-قدم رو چشم من گذاشتی بابا جان.

شانه های مردانه پدرم محل ارامش همه روزهای زندگیم بود. حالا دیگر به هق هق افتاده بودم. پدرم سرم را نوازش میکرد:

-گریه کن دختر بابا گریه کن تا سبک شی.

-بابا...خیلی سختی کشیدم.

لبانش را روی موهایم گذاشته بود و من تمام بوی عطر "الد اسپیس " اش را به ریه ام فرستادم. چقدر دلم برای بوی عطرش تنگ بود.

-ماهم خیلی سختی کشیدم

romangram.com | @romangram_com