#ناخواسته_پارت_70


نگاهم به دستش که روی ارنج پوشیده در استین مانتویم بود کشیده شد:

-با تاکسی راحتم.

-لوس نشو شهرزاد.این وقت شب با تاکسی نمیزارم بری.

پوزخند زدم. دست به موهایش برد و گفت:

-د راه بیوفت منو بیشتر از این عصبی نکن.

-شهرزاد

با شنیدن اسمم هردو برگشتیم . از دیدن شهنام کودکانه به سمتش دویدم. او برایم اغوش باز کرد و با کمال میل به اغوش برادرم رفتم.

اشک هایم روان شدند.اشک هایی از جنس دلتنگی ، بغض ،ناراحتی و البته شادی از دیدن برادرم. سه سال بود که او را ندیده بودم و سه سال بود که دور از انها بال بال زدم و سوختم!!

به هق هق افتاده بودم. با لرزش سینه شهنام متوجه گریه او شدم.کمی که گذشت و هردو ارام شدیم شهنام گفت:

-بابا نگرانت بود .وقتی پشت تلفن گفت از فرودگاه یه راست رفتی بیمارستان و چمدونت رو با تاکسی فرستادی خونه بغض صداشو میتونستم ببینم.با خودم گفتم میام دنبالت میبرمت خونه خودم تا هروقت که دوست داشتی بری دیدن بابا و مامان.

بینی ام را بالا کشیدم و گفتم:

-مرسی شهنام ولی من میخوام برم خونه.همونجایی که چمدونم و فرستادم.

میان گریه خندید و گفت:

-با اینکه باید ناراحت باشم خونه من نمیای ولی بابت بابا و مامان خوشحالم.

سپس نگاهی به فرهام انداخت و سری به علامت خداحافظی تکان داد . دوشادوش هم از مقابل فرهام گذشتیم.

*******


romangram.com | @romangram_com