#ناخواسته_پارت_69

-من خیلی خسته ام میرم خونه.، بابت نوشیدنی هم ممنون.

سپس راه خروج را پیش گرفتم.صدای قدم هایش را با بوی پرتقالی که حالا همین نزدیکی بود می شنیدم.

دنبالم می امد اما در سکوت. و من چقدر از این سکوت بیزار بودم!!نفس عمیقی کشیدم.باز هم ریه ام پر شد از عطر او.خوب می دانست که چقدر عطرش را دوست دارم...

صبح روز اول سفر چابهار قرار بود همه در لابی جمع شویم تا برای بازدید پروژه برویم.اتاق مشترک من و مهندس فخار رو به روی اتاق فرهام بود.فخار زودتر از من به لابی رفته بود و من چند دقیقه بعد از او ،به محض باز کردن در، سینه به سینه فرهام شدم!!

-کاری داشتی؟

دستپاچه شد و گفت:

-ن..نه منتظر تو بودم.

خنکای کنزو به جای شیرینی پرتقال های باس در دماغم پیچید!و من همان موقع از کنزو متنفر شدم!

-عطرتو عوض کردی؟

پیراهنش را بو کرد و با همان صورت بشاش گفت:

-اره چطور؟

شانه ایی بالا انداختم و به سمت پله ها رفتم.قبل از اینکه وارد خم راهرو شوم گفتم:

-قبلی بهتر بود.....

دستم کشیده شد.به عقب برگشتم و یک جفت چشم عسلی نگران دیدم:

-حواست کجاس؟

-تو هنوز اینجایی؟

-بیا من میرسونمت.

romangram.com | @romangram_com