#ناخواسته_پارت_68


-تو قبول کن من کمکت میکنم.

وحشت زده نگاهش کردم و گفتم:

-حرفای خنده دار نزن.چه جوری میخوای کمکم کنی؟من قصد موندن ندارم اگرم قبول کنم باید هرجا که من میخوام زندگی کنیم.

لیوانش را روی نیمکت گذاشت . دستانش را به هم قلاب کرد و سرش را پایین انداخت!!

تمام حرکاتش را می شناختم.عصبی بود و البته کلافه.

ظاهرا خیلی خونسرد مشغول نوشیدن بودم اما درونم تلاطم بود.هم خسته راه بودم و هم نگران وضعیت انها و درخواستی که ازم شده بود.

-پروازت خوب بود؟

-اوهوم.

-از زندگیت راضی هستی؟

-تو چی؟

-خداروشکر.

عصبی و با پایی که مدام تکان می دادم گفتم:

- منم خیلی خدارو شکر میکنم بهتر از این نمیشد.

نگاهم کرد و پرسید:

-مسخره میکنی؟

لیوان کاغذی را از حرص در دستم مچاله کردم و بلند شدم.درحالیکه به سمت سطل زباله می رفتم گفتم:


romangram.com | @romangram_com