#ناخواسته_پارت_67
مقابلم ایستاده بود.دیر کرده بود؟ اره به اندازه تمام لحظه های عمرم دیر کرده بود.با این حال بی حرف سرم را به علامت "نه" تکان دادم.
در دو دستش دو لیوان اب پرتقال بود!سه سال بود که به سمت هیچ پرتقالی نرفته بودم و حالا در این سرمای اذر ماه کنار مردی که عطر پرتقالش مستم می کرد باید اب پرتقال می نوشیدم!
-تو این سرما اب پرتقال؟فکر کردم با دو تا لیوان چای یا دو تا فنجون قهوه میبینمت.
کنارم نشست و یکی از لیوان هارا به سمتم گرفت و گفت:
-گفتم شاید مثل قدیم پرتقال دوست داری!
چیزی نگفتم و جرعه جرعه اب میوه ام را با لذت نوشیدم.
ارنج دست راستش را روی تکیه گاه نیمکت فلزی گذاشته و با دست چپ لیوانش را نگه داشته بود. در حالیکه به محتوای لیوان نگاه می کرد گفت:
-نمیخوای وضعیتشونو بدونی؟
بدون لحظه ایی تامل گفتم:
-نه!
همچنان نگاهش به لیوان بود:
-چرا؟
کف دستم را روی پیشانیم گذاشتم و "اوف" کشیدم.
فکرش درگیر بود.گفت:
-اون به جواب مثبت تو خیلی امید داره.منتظرش نزار!!
به لامپ روشن یکی از اتاق های طبقه بالای ساختمان بیمارستان نگاه کردم و گفتم:
-نمیدونم میتونم از پسش بر بیام یا نه.
romangram.com | @romangram_com