#ناخواسته_پارت_66


دست خودم نبود دلم می خواست به جبران همه سال ها اذیتش کنم.

نگاه کنجکاوش را به انگشت حلقه ام دوخت و وقتی خیالش از خالی بودن ان راحت شد با دلخوری نگاهم کرد.

پیرزنی در حال قامت بستن بود و زیر لب با خودش ولی ان قدر بلند که ماهم بشنویم گفت:

-دیگه ابرو رو خوردن حیا رو قی کردن. اومدن نشستن تو نمازخونه دل میدن قلوه میگیرن.ما که اینهمه خدا ترس بودیم شدیم این، وای به روز اینا.

از ذهنم گذشت"واقعا حال ما شبیه کسانی بود که دل میدن و قلوه میگیرن؟"

فرهام خندید.هنوز هم دلم برای خندیدن و ردیف دندان های سفیدش ضعف می رود. در حالی که بلند می شد گفت:

-پاشو بریم بیرون اینجا نشین.

مانند بچه تخسی گفتم:

-من راحتم.

نگاهم کرد همانطور محکم و پر جذبه:

-بهت میگم بلند شو.

ناخواسته بلند شدم و به دنبالش کشیده شدم .پیرزن غر غرو هنوز قامت نبسته بود و مارا نگاه می کرد.از نماز خانه بیرون امدیم و نگاهم به تابلو "ورود اقایان ممنوع" روی در نمازخانه افتاد.لبخندی روی لبم نشست" بالاخره یه حرکت کردی".

روی نیمکت های حیاط بیمارستان نشسته بودم.فرهام به بوفه رفت و به من گفت "منتظر باش" و من منتظرش بودم.مثل همیشه.مثل همه این سال ها. با اینکه رفته بودم تا اورا از یاد ببرم ولی همیشه منتظرش بودم.

هرروز که به اپارتمان نقلی ام در پاریس می رسیدم ابتدا صندوق نامه هایم را چک می کردم ، بعد از ان حافظه ایفون را می دیدم تا متوجه شوم چه کسانی به در خانه ام امده اند.خنده دار بود که من فقط به دنبال ردی از "یک نفر" در صندوق نامه و ایفون خانه ام بودم!!

هرموقع تماسی با ایران داشتم هم لا به لای حرف ها به دنبال فرهام بودم.اما او هیچ وقت نبود.نه حرفش نه نامه اش و نه تصویرش!!

-دیر کردم؟


romangram.com | @romangram_com