#ناخواسته_پارت_65

دلم به سه سال قبل برگشت.زمانی که از شنیدن صدایش غنج می رفت.نامرد الان هم غنج رفت!!

دستش را مقابل صورتم تکان داد و گفت:

-شهرزاد

باز هم چیزی در دلم جوشید. وای خدای من،من اصلا تغییر نکردم.این همه دوری هیچ چیز را در من عوض نکرد!!هنوز هم از شنیدن اسمم ان هم از دهان فرهام حس مالکیت دنیارا دارم! وای نه خدا.نه ،من دیگر نمی توانم و نمی خواهم. نباید دوباره اسیر او شوم. من دختر...من کسی بودم که...من .. من..اصلا در حد او نیستم و توان مقابله با او را ندارم.با لبانی که می لرزید و صدایی که از شدت بغض کلفت شده بود لب زدم؟

-بله؟

خیره نگاهم می کرد.من هم نتوانستم چشم از چشمش بردارم. روزگاری عاشق این مرد بودم و حالا هم شاید؛ عاشق تر!

-خوشحالم که میبینمت.

قطره ایی از چشمم چکید و قطرات بعدی پشت ان ، گفتم:

-حتی تو این شرایط؟

لبخند محوی روی لبانش نشست . با نوک انگشت قطره ی اشکم را گرفت:

-حتی تو این شرایط.

زهر خندی زدم:

-افرین بابا لنگ دراز مغرور بالاخره یه پله اومدی پایین و حرف زدی !!

او هم زهر خند زد و تاکید کرد:

-بالاخره.

قلبم تیر کشید با ناراحتی گفتم :

-ولی خیلی دیر اومدی رییس.

romangram.com | @romangram_com