#ناخواسته_پارت_64
-چه اشکال داره؟
.....
-نه داداش ما هماهنگیم. شب خوش.
به محض اینکه گوشی را قطع کرد مامان با عجله پرسید:
-خیره؟
بابا جوری نگاهش کرد که من احساس کردم حرفی پشت نگاه غمگینش نشسته ، حرفی که به خیر نبودن ان شکی نداشتم !
-پنجشنبه شام خونه حاج مهدی دعوتیم.
مامان دستش را روی دهان بازش گذاشت و با همان صدای نا له اش گفت:
-تو داری چیکار میکنی محمد؟
من هم دست کمی از مامان نداشتم. بابا بلند شد.گوشی تلفن و کنترل تلویزیون را روی مبلی که نشسته بود انداخت و بدون اینکه نگاهی به من کند از مقابلم گذشت و با شانه هایی افتاده به سمت پله ها رفت.
ان شب ، بابا دیگر از اتاقش بیرون نیامد و من بیشتر به پیچیده بودن موضوع پی بردم......
کسی با انگشت به زانویم ضربه زد.از خاطراتم بیرون کشیده شدم و سرم را بلند کردم.از دیدن فرهام که دو زانو مقابلم نشسته بود تعجب کردم.ناخواسته اخم کردم.
از اخرین دیدارمان تا امروز خیلی تغییر نکرده بود.منهای ریش هایش که حالا نسبتا بلند شده بود موهای اطراف شقیقه هایش خاکستری و شانه هایش پهن تر شده بود.به یاد اخرین دیدارافتادم. همان روز کذایی که من با چشمانم التماس کردم تا جلوی رفتنم را بگیرد و او بی رحمانه از من خواست که هرکاری را که دوست دارم انجام بدهم!!
-چرا اینجا نشستی؟
romangram.com | @romangram_com