#ناخواسته_پارت_63

-بعدا حرف میزنیم.

-میشه بگین این بعدا کی میاد بابا که تکلیفمو بدونم؟ من میخوام الان بفهمم. اگه از اونا خوشتون نمیاد چطور اجازه دادین ما براشون کار کنیم بابا؟ اصلا چطور اجازه دادین من باهاشون برم چابهار؟

مامان به تندی سرش را بالا اورد و با ناله زمزمه کرد:

-محمد!!چیکار کردی؟

بابا شرمزده گفت:

-مجبور شدم.

از روی مبل بلند شدم و مقابل پدرم ایستادم:

-چی مجبورتون کرد بابا؟

سپس دستم را روی پیشانیم گذاشتم و "اوف" کشیدم.کاری که مواقع عصبانیت ناخواسته انجامش می دادم!!

نگاه مامان به من دوخته شد و همان غم کهنه و قدیمی را به رخ من کشید.

با صدای زنگ تلفن بابا نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد.

-الو؟

......

-سلام علی جان تو خوبی؟

.....

-سلامت باشی.خیره؟

بابا در سکوت به صحبت های عمو گوش می داد و اخم هایش بیشتر در هم می رفت ولی با خونسردی گفت:

romangram.com | @romangram_com