#ناخواسته_پارت_62
-شهرزاد جان نیم ساعت دیگه که شهنام بیاد شام می خوریم اگه گرسنته به افاق بگم شامتو بیاره؟
لبخند زدم:
-نه مامان صبر میکنم همه با هم بخوریم.
و با همان لبخند رو به بابا گفتم:
-یه حرفی باهاتون داشتم بابا.
بابا همچنان که نگاهش به تلویزیون بود گفت:
-بگو بابا میشنوم.
-خانواده اقای حسینی چه نسبتی با ما دارن؟
هردو چنان وحشت زده نگاهم کردند که من یقین پیدا کردم چیزی را مخفی می کنند.
بابا با دلهره ای که سعی می کرد پشت نقاب خونسردش بگذارد پرسید:
-چطور؟
با زبان لب هایم را تر کردم و گفتم:
- راستش فکر میکنم که یه رابطه ایی این وسط هست.
از نگاه های پی در پی مامان و بابا به یکدیگر متوجه کلافگی شان شدم اما مهم نبود من باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است!!
مامان سرش را پایین انداخت و به ناخن های دستش نگاه می کرد.نفهمیدم کی دست از بافتن کشیده و عینکش را دراورده بود!شاید همان ابتدای صحبتمان. نمی دانم او هم مانند من استرس داشت من اما دلم گواهی خوبی نمی داد.
هم چنان منتظر جواب به بابا زل زده بودم.او نیم نگاهی به مامان انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com