#ناخواسته_پارت_61

-از کجا؟

-ببین شهرزاد جونم من و تو با فکر کردن به هیچی نمیرسیم جز خسته کردن خودمون.ما با سوال به همه جوابا میرسیم. پس بیخودی خودتو خسته و درگیر نکن و ارامش مارو با این گم شدنات نگیر.

بی توجه به جمله ی اخرش گفتم:

-درسته خودمم به این نتیجه رسیدم. دیشب خیلی خسته بودم نتونستم از بابام بپرسم که چطور اجازه رفتنم رو به فرهام داده اما امشب میپرسم حتما.

و برای عوض کردن این بحث خسته کننده پرسیدم:

-حال ایلار چطوره؟

-افتضاح

-بنده خدا.حالا عروسیش تا سال دیگه عقب میوفته؟

انقدر حالش بده که اصلا نمیشه در مورد این چیزا باهاش حرف زد دیروز که برای خاکسپاری رفته بود نیومد خونه الان پیش پای من اومد ،بیچاره قرار بود برن سرویس طلاشو بخره که اینجوری شد.

-حتما حکمتیه

-حتما

گوشی را که قطع کردم فرهام تماس گرفت.حال صحبت کردن نداشتم.برایش نوشتم:

-حالم زیاد خوب نبود تا خونه قدم زدم.

گوشی را روی تخت گذاشتم .لباس پوشیدم و رفتم پایین!باید با بابا صحبت می کردم.

ارامش خانه مان را دوست داشتم.همیشه عاشق خانه ارام و امنمان بودم و این ارامش را مدیون مادرم بودیم."مادر"

بابا تلویزیون نگاه می کرد و مامان کنارش نشسته بود و شال گردن می بافت.با چنان دقتی از پشت عینکی که نوک بینی اش گذاشته بود رج هارا رد می کرد که بین ابروانش گره نشسته بود.از رنگ سبز کاموا متوجه شدم برای درزاد می بافد.او عاشق رنگ سبز بود بر عکس من که رنگ سبز حالم را بد می کند.

روی مبل مجاور بابا نشستم.مامان از بالای عینک نگاهم کرد وگفت:

romangram.com | @romangram_com