#ناخواسته_پارت_57
اصلا میدونی چیه شهرزاد من به خیلی چیزا مشکوکم.چند وقت پیش مامانم به بابام گفت باید حاجی اینارو دعوت کنیم هم بابت تشکر از استخدام ما هم بابت هدیه ایی که به ایلار دادن ولی بابام گفت تو که میدونی محمد و سودی از اینا خوششون نمیاد پس ادامه نده مامانم هم گفت من با سودی صحبت میکنم باید گذشته هارو فراموش کنن.
دستم یخ کرد.فنجان دردستم سنگینی می کرد.ان را داخل سینی گذاشتم ، یاد چهره ی نگران و پراسترس مامان در این مدت افتادم؛ پرسیدم:
-چه گذشته ایی؟ یعنی چی؟ اگه از اونا خوششون نمیاد پس چرا اجازه دادن برای پسراشون کار کنم؟
ابروهایش را بالا انداخت:
-نمیدونم.
بلند شدم و وسایلم را جمع کردم.ایدا پرسید:
-داری چیکار میکنی؟
-اصلا حالم خوب نیست امروز زودتر میرم.
خداحافظی کردم و از در بیرون رفتم.پریسا با تلفن صحبت می کرد مرا که دید با اشاره دست پرسید:
-کجا؟
-برام مرخصی رد کن حالم خوب نیست.
چشمهایش را ارام بست و باز کرد.
به سرعت از پله ها سرازیر شدم.ایدا درست می گفت اصلا همیشه حرف هایش درست بود.او همیشه عاقل بود و من همیشه به عقل او غبطه می خوردم."یعنی الانم حرف و خواستش درسته؟"
ما هیچی از انها نمی دانستیم. من خیلی به انها مشکوک بودم اما مدام با خود می گفتم اشتباه می کنم ولی وقتی ایدا هم به این شک رسید متوجه شدم یک جای کار ایراد دارد،چشمان فرهام و فرخنده، نگرانی غیر قابل انکار پدر و مادرم ،حرف های هذیان گونه ی فرهام و صمیمیت شان با من و خانواده ام به این شک دامن می زد.اخلاق جدی و خشک فرهام اجازه پرسیدن هیچ سوالی را نمی داد.فرزاد هم همه چیز را به شوخی می گرفت و اگر هم از سوالی می پرسیدم مطمئن بودم به هیچ جوابی نمی رسم. تنها یک راه داشتم ،خانوادم !!
باید صاف و مستقیم از خودشان می پرسیدم. حالم اصلا خوب نبود. دلم می خواست راه برم و فکر کنم. هر دو بند کوله پشتی را روی شانه هایم انداختم ، ارشیو را سفت گرفتم و راه افتادم.
راه می رفتم و فکر می کردم.باز هم حق با ایدا بود.خیلی چیزا مشکوک بودند.خیلی از کارها و رفتارها جای فکر داشت. همین حر ف های دیروز فرهام ، چی بود؟ گم شدن و دوباره!! این خود گویای همه چیز بود. من ته و توی قضیه را درمی اوردم.
به سر کوچه که رسیدم مادرم را چادر به سر جلوی در خانه دیدم.پاهایم درد گرفته بود با این حال سرعتم را زیاد کردم.وقتی به او رسیدم متوجه اشکهای روی گونه اش شدم. خیلی تعجب کردم. با گریه پرسید:
romangram.com | @romangram_com