#ناخواسته_پارت_56


-میدونی شهرزاد من از فرزاد خیلی خوشم میاد ولی دلم نمیخواد اینجوری پیش بریم.

در حالیکه با مداد روی برگه ،میز و صندلیهای کنفرانس اتاق فرهام را اتود می زدم گفتم:

-ایدا میدونی تو جلسه ی دیروز فرهام ازم چی خواست؟

-چی خواست؟

- اینکه هفته اینده با تیم داخلی برم چابهار.

احساس کردم خبر را شنیده بود زیرا اصلا تعجب نکرد.

-خوب اینو که فقط از تو نخواسته از کل گروه خواسته.

-اره میدونم ولی ...

با ورود اقای جعفری حرفم را قطع کردم.بوی خوش قهوه حالم را بهتر کرد.از او تشکر کردم و وقتی رفت ادامه دادم :

-اولش قبول نکردم ولی وقتی گفت این باهم بودنا بهمون فرصت میده که احساسمونو بشناسیم قبول کردم.

-راست میگه حق با اونه ولی یه چیزی هم هست.

مداد را روی برگه رها کردم و فنجان را برداشتم . ان را بو کردم و پرسیدم :

- چی؟

ایدا خیلی جدی نگاهم کرد. با زبان لبش را تر کرد و گفت:

-من مطمئنم یه چیزی رو دارن مخفی میکنن . شهرزاد تو این مدت همش از خودم می پرسم چرا نگاه مادرشون رو تو اونجوری بود؟چرا مامان و بابای تو از اونا خوششون نمیاد؟ اصلا اینا کین؟ چرا انقدر سریع به هم علاقه مند شدیم ؟ اونا اگه شناختی ندارن چطور از ما خواستن که روی احساساتمون بیشتر دقت کنیم؟ شهرزاد اونا که بچه نیستن قطعا روی یه شناختی حرفاشونو میزنن ،شناختی که ما نمیدونیم ریشه اش کجاس.

جرعه ایی از قهوه اش را نوشید، من مات مانده بودم.ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com