#ناخواسته_پارت_54
با حیرت به چشمان عسلی اش که حالا تیره تر از همیشه بود نگاه کردم و لب زدم:
-چی؟
با همان خونسردی اعصاب خوردکنش گفت:
-لازم دونستم قبل از دعوتت به این پروژه اول بهشون بگم . ایشون هم رضایت داد.
اب دهانم را قورت دادم و با همان حیرت مستقیم به صورتش نگاه کردم:
-چرا اصرار داری منم باشم؟تیمت هیچ احتیاجی به من نداره.
دستش را داخل موهایش فرو برد:
-ببین شهرزاد توام باید باشی .اصلا هرجا که من باشم توام باید باشی.نمیخوام دوباره گمت کنم. این یه دستور از طرف به قول خودت رییسته!!
بازهم چیزی در گوشم زنگ زد"دوباره، گم شدن!!" مات و مبهوت این کلمات بودم اما حس نابی که از حرفش به تمام تنم تزریق شده بود اجازه تمرکز و فکر کردن را به من نمی داد! یه چیزی توی دلم جوشید.
سرم را پایین انداختم :
- ولی اینجوری نمیشه یعنی درست نیست من تکلیفمو باید با خودم بدونم.
-منم منتظر همینم برای همین اصرار دارم همه جا باشی.
-منتظر چی؟
-اینکه تکلیفتو با خودت و احساست معلوم کنی.
-مگه تکلیف شما معلومه؟
(نفهمیدم چرا از تو به شما تغییر کرد!! و کی انقدر لحنم با او صمیمی شد.)
romangram.com | @romangram_com