#ناخواسته_پارت_53

-چرا؟

- به هزار دلیل.

- و یکیش؟

سرم را بالا اوردم و زل زدم به چشمانش ، ارام بود و ارامشش را به من هم منتقل کرد . تو چشمانش لب زدم:

-چرا من؟

کاملا خونسرد شانه بالا انداخت و گفت:

-فقط تو نیستی.

حرصم گرفت و با عصبانیت در حالی که دستانم را در هوا تکان می دادم گفتم:

-ببین به شعور من توهین نکن. اونا انقدر با تجربه ان که حضور من بینشون مضحکه ضمنا همچین پروژه ی عظیمی هم نیست که نبود یه نفر مثل من کارو عقب بندازه.

حالا اصلا از ارامش چند لحظه قبل خبری نبود ، نه برای من و نه برای او!

-خوب حق با توِئه اما من اینجوری صلاح دونستم.

-ولی من نمیتونم.

پشت میزش نشست و دستانش را قلاب کرد ، همان پرستیژ همیشگی!!

-منم گفتم دلایلتو میشنوم.

-یکی اینکه اصلا تجربه ایی تو این زمینه ندارم.یکی دیگه اینکه خونوادم اجازه نمیدن.

با دو انگشت اشاره و شست خودکار روی میز را برداشت و جایش را تغییر داد:

-برای مجرب شدن باید از یه جا شروع کنی و من این امکانو دارم بهت میدم. از نظر خونوادتم خیالت راحت من با پدرت صحبت کردم.

romangram.com | @romangram_com