#ناخواسته_پارت_50
-بله.چشم.
از پریسا پرسیدم:
-چند نفر تو جلسه ان؟
چانه اش را خاراند و گفت:
-غیر از تو هفت نفر.
با حالتی زار دستم را روی سرم گذاشتم:
-وااای اینا همه خبره ان من بی تجربه برم اون وسط چی بگم اخه؟
ایدا به نرمی روی شانه ام زد و گفت:
-شما هم خبره میشی خانم مهندس.اینا هم یه روزی امروز تورو از سر گذروندن.
او همیشه برایم مسبب ارامش بود"حتی همین الان که تو این شرایطه انقدر بهم ارامش داده که.."
اولین نفری بودم که پشت در اتاق فرهام رسیدم.بعد از من تک تک بقیه هم امدند.در زدیم و و با باز کردن در ، من به باغی از پرتقال راه یافتم.نمی دانم بقیه از این عطر لذت می بردند یا نه، من اما با این عطر به بهشت می رسیدم.این هم برایم عجیب بود!!
نگاهی به فرهام انداختم و گفتم:
-اجازه هست؟
نگاه پر محبتش را به من انداخت و و با دست به صندلی اشاره کرد.همه اعضا نشستند ومهندس بیات اخرین نفر بود و می خواست در را ببندد که فرزاد رسید.با همان لحن شوخ همیشگی اش گفت:
-نبند مهندس جان که اگه بسته بشه تا اخر جلسه دکتر اجازه نمیده باز بشه.
همه به غیر از من و فرهام خندیدند.من به این فکر می کردم که فرهام ان قدر قانونمند است که حتی فرزاد هم از او حساب می برد و دلیل نخندیدن فرهام هم حتما یکی از همان قانون هایش بود!!!
romangram.com | @romangram_com