#ناخواسته_پارت_49

حق با ایدا بود ولی نمی دانم چرا دلم می خواست مهربان باشد.

پریسا اطلاع داد مهندس بشارت منتظرماست بنابر این بحث شیرین رفتار بابا لنگ دراز را بستیم و به سوی دفتر مهندس بشارت رفتیم.

مهندس بشارت مردی جا افتاده بود که پیشانی فوق بلند و ریش پروفسوری اش سن اورا خیلی بیشتر از انچه بود نشان می داد.وقتی وارد اتاقش شدیم به احترام ما ایستاد و صندلی های کنفرانس را نشانمان داد. من و ایدا مقابل هم و او میانمان نشست.نیم ساعتی باهم صحبت کردیم و ایده ها و طرح هایمان را نشانش دادیم سپس او با دقت به طرح ها نگاه کرد . کمی که گذشت گفت:

-هر دو ایده ی مناسب و خوبیه اما به لحاظ استفاده بهینه از فضا طرح خانم سرمد از نوع ایدا بهتره.

انتخابش کاملا منطقی بود.طرح پیشنهادی من قطعا با مشکل جواز روبه رو می شد و من به این نکته دقت نکرده بودم!!

-بعد از تایید دکتر برید سایت.

از ایدا خواستم تنها به دفتر فرهام برود .به اتاقم برگشتم و فایلهای لب تاپم را مرور کردم تا برای جلسه امادگی داشته باشم.

ناهار مهمان دستپخت ایدا بودیم.او به اندازه پریسا هم غذا اورده بود.به قدری استرس داشتم وذهنم درگیر جلسه بود که نفهمیدم چه خوردم.اخر غذا نگاه خیره کسی را روی خودم حس کردم.سرم را بالا اوردم و نگاهم در نگاه فرهام جا خوش کرد.چشمانش را به ارامی بست و باز کرد.یعنی"ارام باش"قند در دلم اب شد.همین کار او تمام ناراحتی و استرسم را شست و برد!!چقدر حالم خوب شد دیگر هیچ دلخوری از او نماند!! شک نداشتم که من این ارامش چشم هارا قبلا لمس کرده ام!

دستپاچه سرم را پایین انداختم و با غذایم بازی کردم!!

وقتی از سلف بیرون امدیم مهندس رحیمی به سمتم امد و گفت:

-چطوری خانم مهندس؟

با لبخند گفتم:

-سلام خانم مهندس، ممنون شما خوبین؟

-مرسی عزیزم.5دقیقه دیگه جلوی دفتر دکتر باش.

-چشم.

-امادگیشو داری؟دیر نکنیا دکتر حساسه.

حساسیت فرهام را همه می دانستند. با لبخندی تصنعی گفتم:

romangram.com | @romangram_com