#ناخواسته_پارت_46
-چرا اینجوری نگام میکنی ؟
متوجه شدم چند دقیقه ای ست که با دهان باز خیره به او هستم:
-واای ایدا خدا خیلی رحم کرد که امروز من ماشین نیووردم وگرنه با این اخبارت قطعا تصادف می کردم.
باز هم خندید.پرسیدم:
-حالا تو هم اونو برای ایندت میخوای؟
کمی فکر کرد و گفت:
-نمیدونم.تمام این مدت دارم به این موضوع فکر میکنم ولی اینو نمیتونم انکار کنم که ازش خوشم میاد.تا صبح داشتم به حرفا و کلا اتفاقات این چند ماه فکر میکردم.
خندیدم.گفت:
-به چی میخندی؟
-به اینکه منم تا صبح به فرهام فکر میکردم. با این حساب معلومه امتحانو چیکار میکنیم.
او هم خندید. به دانشگاه رسیدیم.ماشین را پارک کرد و به سمت جلسه رفتیم.
اصلا امتحان خوبی نبود اما مطمئن بودم پاس می شود و همین برایم کافی بود!!!
بعد از امتحان به دفتر رفتیم.تا ظهر مشغول اتود زدن بودیم پلن جدید طراحی ساختمان یک باغ بود که فرهام از ما خواسته بود با هم فکری یکدیگر تمامش کنیم. من ساختمان را سه رخ اتود زده بودم و ایدا می گفت چون ستون ها بیرون نما هستن تمام رخ بهترمی شود.هرچه می کردیم نمی توانستیم یکدیگررا قانع کنیم.هردو طرح ، خوب بودن و ما می خواستیم بهترین را ارائه دهیم.
در حال بحث و جدل بودیم که صدای فرهام امد:
-اینجا چه خبره؟
هر دو سرمان را چرخاندیم و از دیدن قیافه عبوس و اخم الود فرهام تعجب کردیم. گویی انتظار داشتیم که با "قربونت برم"داخل شود.با تته پته گفتم:
romangram.com | @romangram_com