#ناخواسته_پارت_47

-مگ..مگه قراره خبری باشه؟

با ابروهای بالا رفته از تعجب نگاهم کرد.ایدا با نوک کفش،کفشم را لگد کرد.

-پس این همه سرو صدا برای چیه؟

این بار ایدا جواب داد:

-راستش اقای دکتر ما در مورد پلن جدید به توافق نمیرسیم.

با همان جدیت گفت:

-خانم عزتی نگفته که اینجور مواقع مهندس بشارت کمکتون میکنه؟

به من نگاه می کرد.همان روزهایی که ایدا برای نامزدی خواهرش مرخصی بود عزتی به من گفت اما فراموش کرده بودم.سرم را پایین انداختم.حس سرخوردگی داشتم.حس اینکه تمام این مدت دلم الکی خوش بوده.حس حماقت!!

سرگیجه داشتم با این حال دستم را لبه میز گرفتم و بلند شدم . به چشمانش خیره شدم. سعی کردم با اعتماد به نفس جوابش را بدهم:

-چرا گفته اما من یادم رفت.

او هم خیره به چشمانم با اخم گفت:

-اینجا یادم رفت و نمیدونستم نداریم.حالا که یادتون اومده برید و از مهندس کمک بگیرید ضمنا قبل از اینکه ببرید تو تری دی اسکچشو برام بیارید.

و اما شما خانم شهرزاد سرمد برای بعد از ساعت ناهار با تیم دکور داخلی بیاین دفتر من جلسه اس.باهاشون هماهنگ باشین لطفا.

وقتی رفت روی صندلی افتادم و سرم را روی میز گذاشتم.ایدا به پریسا زنگ زد و خواست برایم یک لیوان اب قند بیاورد.

پریسا داخل شد . صدای هم زدن قاشق داخل لیوان را می شنیدم. به اصرار ایدا و پریسا کمی اب قند خوردم.حالم بهتر شد.

ایدا پرسید:

-چت شد یهو؟

romangram.com | @romangram_com