#ناخواسته_پارت_44


اعصابم به هم ریخت .

بعد از خوردن صبحانه انها با ماشین بابا برای خاکسپاری رفتند و من هم سوار ماشین ایدا شدم.خدا را شکر به خاطر فوبیای فضای بسته ایی که داشتم طبق تجویز پزشکم شرکت در هر مراسم خاکسپاری برایم قدغن بود.به محض نشستنم ایدا شروع به گریه کرد.خیلی ناراحت بودم نه برای عمه ی پیر پیام ،فقط برای ایلار که دنبال کارهای عروسی بود و حالا کم کم یک سال برنامه هایش عقب می افتاد. چون عمه خانم بزرگ خاندان بود.

به ایدا گفتم:

-بس کن ایدا گریه برای چیه؟

-برای خواهر بیچارم.تو حکمت خدا موندم سه ، چهار ماه پیش که حالش بد بود نمرد، حالا که حالش خوب شد چرا باید می مرد؟

نفس عمیقی کشیدم.حق با او بود. پیام بعد از خوب شدن حال عمه خانم به صرافت گرفتن جشن عروسی افتاده بود و حال او در میان تمام کارهای نیم مانده از جشن ، دارفانی را وداع گفته بود!! از این تحلیلم خنده ایی وجودم را گرفته بود اما به احترام اشک های ایدا به زدن لبخند اکتفا کردم تا وقتی که تنها شوم یک دل سیر بخندم.

-میدونم که دلت براش میسوزه ولی عزیزم کاری که از دستمون بر نمیاد.میاد؟

-نه!!

-پس خواهش میکنم تمومش کن اعصابم بهم میریزه.

ایدای بیچاره ام برای اینکه مرا بیش از ان ناراحت نکند گریه اش را تمام کرد.

خیلی دوست داشتم جو را عوض کنم تا هم ایدا را از ان هوا بیرون اورم و هم حال خودم بهتر شود بنابر این پرسیدم:

-دیروزو تعریف کن برام .کافی شاپ خوش گذشت با اقای دکتر؟

با لبخندی که روی لبش امد فهمیدم که زدم تو خال.

-خیلی خوب بود.

-چیا گفتین؟

-اینکه انتظاراتش از همسر ایندش چیه.


romangram.com | @romangram_com