#ناخواسته_پارت_43

(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )

فصل دوم

صدای ساعت موبایلم که بلند شد "اه" کشیدم.تمام شب را برای امتحان امروز بیدار بودم ولی دریغ از یک کلمه فهمیدن!

با هر صفحه ای که از کتاب ورق می زدم یک اتفاق دیگر در این سه ، چهارماه یادم می امد.

یاد روزی که فرهام را جلوی دانشگاه دیدم و وانمود می کرد اتفاقی مرا دیده و ایدا را قال گذاشتم ، افتادم.

یا روزی که در شرکت با هم رسیدیم و سوار اسانسور نشد و پا به پای من از پله ها امد . نه تنها مانند همه مسخره ام نکرد بلکه گفت"من همه جوره باهاتم" و من چقدر از شنیدن این جمله از ان مرد مغرور به خودم غره شدم.

همه این اتفاقات استارتش از شب نامزدی ایلار زده شد و از ان شب بود که طبق قانون نا نوشته ما باهم صمیمی شدیم.

خیلی درگیر خودم و این احساس جدیدم بودم.ایدا هم تقریبا به حال من دچار بود ولی احوالش از من بهتر بود چون فرزاد ادمی بود که خیلی راحت حرف دلش را می زد اما فرهام هیچ نمی گفت و فقط رنگ نگاهش تغییر می کرد.

یک روز شهنام خیلی جدی با من وارد بحث شد.درواقع مامان و بابا هرموقع با من یا درزاد مشکلی داشتند شهنام را وسط می انداختند.

شهنام گفته بود که خیلی اخلاق و رفتارم عوض شده.گفت که هیچ کس دوست ندارد من فقط در اتاقم باشم.گفت:

- ما شهرزاد رو همونجور شوخ و شیطون میخوایم.

من هیچ نگفتم ووقتی حرفهایش تمام شد خواست از اتاق بیرون برود که گفتم:

-حالا میتونم حست رو به مینو درک کنم.!

نگاهم کرد . متوجه منظورم شد ودیگر چیزی به روی خود نیاورد.

امتحانات ان ترم را اصلا خوب نداده بودم، در واقع فقط به دنبال قبولی بودم.به امید خدا امروز اخرین روز امتحان بود و بعد از ان پروژه ام می ماند که ان هم احتیاج به دانشگاه رفتن نداشت و تمام وقت در اختیار دفتر می بودم!

با رخوت وسستی از جا بلند شدم و به سمت حمام رفتم.نوبت ایدا بود که به دنبالم بیاید برای همین عجله ایی برای زودتر رفتن نداشتم. بعد از حمام با همان حوله به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم.ساختمان رو به رویی به طور کامل تخریب شده بود حتما همین روزها گود برداری می کردند.پرده را پایین انداختم و به سمت کمد لباس هایم رفتم. شلوار لی تنگ سورمه ایی و پالتوی سورمه ایی به همراه بوت های بلند مشکی ام را انتخاب کردم. صدای پاها را می شنیدم ولی چندان برایم مهم نبود .تقریبا در خانه ما همه هر روز صبح زود بیدار می شدند و این اصلا چیز جدیدی نبود.لباس هایم را پوشیدم و روی صندلی ارایشم نشستم.موهایم را کاملا خشک کردم و ارایش خیلی کمی هم روی صورتم پیاده کردم.در اخر موهایم را دم اسبی بستم و مقنعه ام را سر کردم . کیفم را برداشتم و به طبقه پایین رفتم.طبق معمول همه دور میز جمع بودند اما سیاه پوش!! شوک شده بودم.با صدای افتادن ارشیوم همه به من نگاه کردند.شهنام گفت:

- شهرزاد جان دم دمای صبح عمه پیام فوت شد.

romangram.com | @romangram_com