#ناخواسته_پارت_42
بدون حرفی به سمت ماشین رفتم و او در جلو را از داخل برایم باز کرد.ناچار سوار شدم.چشمانم را بستم و بو کشیدم.خدایا من قبلا هم انقدر بوی پرتقال را دوست داشتم؟با اینکه بخاری روشن بود ولی از درون می لرزیدم.
-ممنون که به خاطر من قید جشن رو زدی.
به خاطر او بود؟قطعا که به خاطر خودش بود.حالا که متوجه شده بود دیگر چیزی نگفتم.
ادرس را پرسید و دیگر هیچ نگفت . صدای ضبط را زیاد کرد:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو در گیر ارامشم
همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هرجست و جوی منی
تماشای تو عین ارامشه تو زیباترین ارزوی منی
رو به روی خانه ایستاد و ضبط را کم کرد:
-خوشحال شدم دیدمت.
نمی خواستم بگویم"منم همینطور"تنها لبخند زدم و تشکر کردم.در را باز کردم که گفت:
-شهرزاد؟
بازهم لرزیدم و باز هم از دهانم "جانم" پرید و بازهم خودم را الاغ خطاب کردم!!
نگاهم کرد، عمیق و تب دار:
-مراقب خودت باش.
سریع از ماشین بیرون پریدم و در حیاط را باز کردم.دلم می خواست هرچه سریع تر به اتاقم برسم و فکر کنم.
romangram.com | @romangram_com