#ناخواسته_پارت_41
-افاق هست.
-واستا برم از شهنام برات کلید بگیرم، مگه نگفتین افاق مریضه ، نمیاد نامزدی ،شاید اون بیچاره خواب باشه .
حق با او بود. افاق سرما خورده بود و امروز از صبح توی رخت خواب افتاده بود .چند دقیقه بعد ایدا با پانچو و کیفم برگشت:
-وای بگیر بابا شهنامم چه بد پیلس.
خندیدم و گفتم:
-دستت درد نکنه.
درحالیکه پانچو را می پوشیدم پرسید:
-تنهایی میخوای بری؟میخوای باهات بیام؟دیر وقته.
بغلش کردم و گفتم:
-تو خیلی خوبی ایدا.به خاطر من میخوای از جشن خواهرت بزنی ولی من راضی نیستم یه کوچه که بیشتر نیست قدم میزنم حالمم خوب نیست.
-برو قربونت توام خواهری چه فرقی میکنه؟مراقب خودت باش.
بوسیدمش و رفتم.دیروقت بود و کسی در کوچه نبود.ترسناک بود ولی من به قدر کافی فکر و خیال داشتم که به ترس فکر نکنم.
نمی دانستم حالا این صحبت ها به کجا کشیده می شود ، اصلا گیریم که من بچه او که سن بیشتری داشت چرا انقدر زود صحبت از علاقه کرد؟ یک جای کار می لنگید. من مطمئنم که او را می شناسم . مطمئنم که این چشم های عسلی ناراحت را قبلا دیده ام، مطمئنم!
درهمین فکرها بودم که صدای ماشین و متعاقب ان صدای فرهام را شنیدم:
-شهرزاد؟بیا میرسونمت.
نگاهش کردم.چقدر صمیمی بود و چقدر محبت چشمانش خلوص داشت. استایلش پشت فرمان زیبا بود. تا حالا اورا هنگام رانندگی ندیده بودم.بنز فوق لوکسش ابهت اورا بیشتر کرده بود.
-چیو نگاه میکنی؟بیا سوار شو دیگه.
romangram.com | @romangram_com