#ناخواسته_پارت_39

-اره.

ولی ادامه نداد.متعجب گفتم:

-درخدمتم بفرمایید.

کلافه بود این را از دستهایی که مدام داخل موهایش می کرد و در می اورد می فهمیدم.سرش را بالا اورد و به چشمانم زل زد و گفت:

-حالم اصلا خوب نیست نمیدونم چرا تا تورو میبینم حالم بد میشه.از اینکه جلب توجه کنی خوشم نمیاد .همین الان برو.

نمی دانستم چه بگویم.کلا در برابر این مرد من نمی دانستم باید چه کار کنم یا چه بگویم.اصلا نمی توانستم حرکت بعدی اش را پیش بینی کنم. به گمانم اوشطرنج باز قهاری باشد!!خوشحال بودم و قند در دلم اب شد ولی...

-من نمیتونم برم.

چند لحظه ایی نگاهم کرد و زیر لب گفت:

-پس من میرم.

شانه هایم را با لاقیدی بالا انداختم.چه می گفتم؟

همان جا ایستاده بودم ونگاهش می کردم، داشت به سمت در حیاط می رفت.ناگهان ایستاد و همانطور که پشتش به من بود گفت:

-فردا اول وقت سر کارت باید حاضر باشی.تو تنها کارمند من هستی که به هیچ وجه مرخصی نداره.پس امشب خیلی خودت رو خسته نکن.

و رفت.چند لحظه ایی ایستادم تا مغزم از هنگی در بیاید.ایدا به حیاط امد:

-چی شد شهرزاد؟فرهام کو؟

-رفت.

-رفت؟

درحالیکه لب باغچه می نشستم گفتم:

romangram.com | @romangram_com