#ناخواسته_پارت_38


ایدا ابرویی بالا انداخت که گفتم:

-نکنه مثل این فیلما الان پشت سرمه؟برو عمو این کلکا دیگه قدیمی شده.

ناگهان بوی پرتقال امد و سپس صدایش:

اگه میشه چند لحظه بیا زیاد طول نمیکشه.

و خودش رفت.ایدا زد توی سرم . گفتم:

-خاک بر سرت نمیشد یه جوری حالیم کنی؟

دست به کمر زد و گفت:

-ببخشید دیگه چه جوری باید به توخنگ میفهموندم؟حالا برو ولی اولش معذرت خواهی کن.

باز هم گند زده بودم.مستاصل به سمت حیاط رفتم.باد که به صورتم خورد حالم را بهتر کرد.فرهام دست به جیب و سر به زیر روبه روی در ایستاده بود.همه مشغول خوردن شام بودند و مسلما کسی حواسش به من نبود.به سمتش رفتم موهایش روی پیشانی افتاده بود.عجیب اشفته بود.با صدای پاشنه کفشهایم سرش را بالا اورد و من ناراحتی را درتمام چشمانش دیدم.

-واقعا شرمنده ام اقای دکتر...

ابروی چپش را بالا داد و گفت:

-دکتر؟

نمی دانستم چی بگویم:

-اقا فرهام.

بازهم خیره نگاهم کرد گویی اصلا حوصله صحبت کردن ندارد.

-با من کاری داشتین؟


romangram.com | @romangram_com