#ناخواسته_پارت_37

-پس حسابی خوش گذشته..

-فرزاد خیلی پسر شوخیه باهاش خوش میگذره ، بر عکس داداشش.

-اره دقیقا مثل من و تو.

بعد دوتایی خندیدیم.

موقع سرو شام بود و عمو و زنعمو همه را به نیم طبقه پایین دعوت کردند. همین که حواسم به میز شام بود عمه مهری زیر بازویم راگرفت و گفت:

-شهرزاد خانوم تحویل نمیگیری.

-عمه این حرفا چیه به خدا همش تو رفت و امدم.

-اره عمه یادت باشه اخر شب حتما یه اسفند برای خودت دود کنی.

-قربونت برم عمه جونم، چشم.

ان شب همه از قیافه جدیدم استقبال کردن و من خوشم می امد از این همه تعریف ولی نمی دانم چرا فقط از حرف فرهام ناراحت شدم.

به همراه درزاد و بهناز مشغول صرف شام بودیم که ایدا صدایم زد . پیش او رفتم:

-بله؟

-شهرزاد جان چند لحظه برو تو حیاط اقا فرهام کارت داره.

متوجه شدم ایدا قصد تلافی کارم را دارد بنابراین گفتم:

-عزیزم خودتی.

-عزیزم ایشون از من خواستن که بهت بگم چند لحظه بری توی حیاط.

-اوه چه لفظ قلمی میای.اخه بابالنگ دراز با من چه کاری میتونه داشته باشه؟

romangram.com | @romangram_com