#ناخواسته_پارت_36


شنیدم ؛ اما منظورش را از "همیشه" و "بودی" نفهمیدم. از اتاق بیرون امدم و دستم را روی قلبم که همچنان می کوبید گذاشتم.کمی که حالم جا امد به سمت سالن رفتم.شهنام مشکوک نگاهم کرد:

-کجا بودی؟

سعی کردم چهره ام را خونسرد نشان دهم و با بیخیالی جواب دادم:

-همین دور وورا.

برای اینکه حواسش را پرت کنم تا بیش از این پاپیچم نشود، پرسیدم:

-مینو اومد؟

-اره.دنبالت بودم که بهش خوش امد بگی.

مینو دوست شهنام بود که قصد ازدواج باهم را داشتند ولی بابا زمان خواستگاری رفتن را به بعد از مراسم ایلار موکول کرده بود.شانه به شانه شهنام به سمت میز مینو و پدرو مادرش رفتم.به همگی سلام کردم و خوش امد گفتم.وقتی به مینو دست دادم دستش یک تکه یخ بود ،حال اورا درک می کردم و به گمانم دستان خودم هم اینطور بود!

ایدا به دنبالم می گشت و مرا که دید به کناری کشید:

-فرهام تو اتاق من چیکار میکنه؟

-هیچی سرش درد میکرد رفت اونجا.چطور؟

-در اتاق رو باز کردم روصندلی نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود متوجه من نشد منم اومدم بیرون.

-ولش کن اونو.خوش گذشت؟

-خیلی بیشعوری چه کاری بود کردی؟

-مگه بد کردم؟

-نه خیلی هم عالی بود ولی برای تو هم دارم.


romangram.com | @romangram_com