#ناخواسته_پارت_236
کمی بعد فرخنده خانم با دو جعبه کادو پیچ شده به سمت من و ایدا امد. بسته را به دستمان داد و گفت:
-این هم برای عروسای خوشگلم امیدوارم سلیقمو دوست داشته باشین.
زنعمو اشاره کرد که بسته ها را باز کنیم.ابتدا ایدا و سپس من جعبه هارا باز کردیم. نیم ست خیلی زیبایی از زمرد و برلیان بود.هردو بی نهایت شکیل و زیبا با اندکی تغییر. از فرخنده خانم و حاجی تشکر کردیم.
فرخنده خانم در حالیکه روی مبل می نشست به مامان گفت:
-خوب سودی خانم چه خبرا؟ خوشحالم که بالاخره قابل دونستین ، منور کردین.
مامان به عادت مواقع دستپاچه شدنش ، مدام گوشه روسری اش را مچاله و صاف می کرد ، گفت:
-اختیار دارین.
یک ساعت از مجلس گذشته بود و فرخنده خانم خیلی خوب مجلس را گرم کرده بود. کلا اخلاق های ریاست مابانه ی فرهام به مادرش و اخلاق بی ریای فرزاد به پدرش رفته بود.
با اعلام اماده شدن میز شام همه به سمت سالن غذا خوری که در قسمت چپ سالن پذیرایی بود رفتیم. چندین مدل غذا و دسر و سالاد روی میز بود . من از شدت استرس و دلشوره ی عجیب تنها تکه ایی شنیسل مرغ و ژله خوردم.
بعد از اتمام غذا به همراه فرهام و فرزاد به حیاط پشت ساختمان رفتیم. تاب سفید زیبایی در انجا بود . من و ایدا به روی ان نشستیم و فرهام و فرزاد کنارمان ایستادند.مشغول صحبت بودیم و می خندیدیم . دقیق یادم نمی اید که از چه حرف می زدیم فقط می دانم که خیلی خوش بودیم. ای کاش ان خوشی بی پایان بود اما...
اوایل بهار بود و هوا نسبتا خنک، من و ایدا احساس سرما کردیم بنابر این همگی داخل رفتیم .
پله هارا بالا رفتیم و به راهروی پر کمد که رسیدیم ، صدای جر و بحث بالا گرفته ای را بین فرخنده خانوم و مادر و پدرم می شنیدیم.
هر چهار نفرمان به گوش ایستادیم. بحث به قدری جدی بود که نفس هم نمی کشیدیم. فرخنده گفت:
-شهرزاد باید هرچی زودتر همه چیزو بفهمه من دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم.اون خیلی شبیه فرحانه اس هر بار که میبینمش جیگرم کباب میشه.
پدرم گفت:
-تو دخالت نکن من خودم بهش میگم.
romangram.com | @romangram_com