#ناخواسته_پارت_237

صدای حاج مهدی امد:

-تو چیکار داری فرخنده؟ اینا خودشون میدونن .

با چشمانی گرد شده از تعجب به فرهام ، فرزاد و ایدا نگاه کردم ،فرهام پوف کرد، ایدا هم شانه بالا انداخت. فرخنده باز هم ادامه داد:

-یعنی چی دخالت نکنم؟بابا دختر خواهرمه این همه سال ازم قایمش کردین حرفی نزدم . میبینین دنیا چقدر کوچیکه ؟ موقعی که بچه رو دزدیدین و خودتونو گم و گور کردین به این فکر نکردین که زمین گرده ؟حالا که قراره شهرزاد عروسم بشه باید بدونه که شماها باهش هیچ نسبتی ندارین و من تنها کس و کارشم. باید بدونه که یه زمان تو دامن من بزرگ شده .خیلی چیزا رو باید بدونه محمد خان.

یک لحظه احساس کردم کسی با پتک بر سرم کوبید!! منگ شدم وبا منگی به فرهام نگاه کردم، لب زد:

-متاسفم.

چرا متاسف بود؟

با همان حالت گیج و منگ وارد سالن شدم.با ورودم نطق همه خوابید. رو به پدرم با صدایی که به شدت تحلیل رفته بود پرسیدم:

-این خانوم چی گفت بابا؟

حس کسی را داشتم که تیر خورده بود و جان در بدن نداشت! همان وسط ایستاده بودم و نگاهم بین اطرافیانم می چرخید.

مامان سودی پر صدا گریه می کرد . بابا گفت:

-شهرزاد جان همه چیزو بهت توضیح میدم.

-الان میخوام بشنوم.

فرخنده خانم بی توجه به حال خراب من گفت:

-شهرزاد جان من بهت میگم عزیزم. اینا تو رو از من دزدیدن. تو مثل دختر نداشته من بودی و تو دامن خودم بزرگ شدی ولی اینا (با حالت چندش به پدر و مادرم اشاره کرد و ادامه داد: ) تو رو از من دزدیدن و همه ی این سالا حقیقت رو از تو پنهون کردن.

توی گوشم جمله ی "اینا تو رو از من دزدیدن " زنگ می خورد و اکو می شد! پس مامان سودی کیه؟ چرا اسمش تو شناسنامه منه؟ بابا محمد چی؟ همیشه تو مدرسه و دانشگاه جلوی نام پدرم محمد بود ؛ من هم مثل شهنام و درزاد ، مثل ایدا و ایلار " سرمد " بودم !!

نگاهم به فرهام افتاد ،دستانش در جیب شلوارش بود و با کتف چپش به دیوار تکیه داده بود.

romangram.com | @romangram_com