#ناخواسته_پارت_235

-مهم اینه که تو برای من عزیز تر از اونی جاری کوچیکه.

و اشاره به موهایش که فر بود کردم و گفتم:

-موی فر خیلی بهت میاد.

لبخند زد. باهم به داخل رفتیم ، سالن پذیرایی بسیار بزرگ و مملو از وسایل عتیقه و شیک بود. این سالن هیچ راه ارتباطی به قسمت های دیگر خانه نداشت . به این فکر می کردم که چرا اینگونه است که ناگهان در کنج دیوار، یک تکه از دیوار کنار رفت و خدمتکاری با چرخ پر از وسایل پذیرایی وارد شد!! واقعا ایده جالبی بود و فرهام و فرزاد ایده بکری را برای خانه شان پیاده کرده بودند!

خدمتکار پذیرایی کرد و فرهام و فرزاد از همان در وارد شدند . از ایدا پرسیدم:

-اینا کجا بودن؟الان که رو پله ها واستاده بودن.

شانه بالا انداخت و گفت:

-من چه میدونم.

-فکر کنم این خونه غیر از این دری که ما اومدیم تو ،یه در دیگه داشته باشه.

نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت:

-مهندس جون اینجا مخصوص مهمونه قطعا که ساختمون ، ورودی های دیگه هم داره.

سرم را تکان دادم و گفتم :

-اهان.

فرخنده خانم گفت:

-تا شام اماده میشه بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.

معذب بودن پدر و مادرم ملموس بود.

هرکسی به گونه ایی مشغول بود. پیام خیار پوست گرفت ، نمک زد و با ایلار مشغول خوردن شد، پدرم چای می نوشید و عمو با حاج مهدی غرق صحبت بود .

romangram.com | @romangram_com